ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٥١ - مجلس شصت و نهم
باو اشاره كرد كه تواضع پيشه كن (١) و آن حضرت فرمود من پيغمبرى بندهام سپس بسوى آسمان بالا رفت و چون بدر آسمان رسيد جبرئيل گشودن در را خواست، گفتند اين كيست؟ گفت محمد است و گفتند چه خوش آمد وارد شد و بهر فرشتهاى رسيد بر او سلام دادند و براى او و شيعيان مقربان او دعا كردند به پيره مردى رسيد كه زير درختى نشسته و گرد او كودكانى بودند پرسيد جبرئيل اين كيست؟ گفت پدرت ابراهيم است فرمود اين كودكان كيانند گرد او؟ گفت كودكان مؤمنين باشند كه بآنها خوراك مىدهد گذشت و بشيخى رسيد كه بر كرسى نشسته و چون براست خود نظر مىكند ميخندد و شاد است و چون بچپ خود مىنگرد غمنده شود و گريد گفت جبرئيل اين كيست؟ گفت پدرت آدم است كه چون مىبيند اولادش وارد بهشت مىشوند مىخندد و شاد است و چون بيند كسى بدوزخ ميرود از اولادش غمنده و گريانست از آن گذشت و بفرشتهاى رسيد كه بر كرسى نشسته و بر او سلام كرد ولى آن خوشروئى فرشتگان ديگر را از خود نشان نداد فرمود جبرئيل من بهر كدام فرشتهها رسيدم آنچه ميخواستم ديدم جز اين يكى اين فرشته كيست! گفت اين مالك دوزخبان است هلا او خوشخوتر خوشروتر فرشتگان بود و چون دوزخبان شد در آن سرى كشيد و ديد خدا براى دوزخيان چه آماده كرده، ديگر خنده بلبش نيامده است و سپس گذشت و رفت تا آنجا رسيد كه پنجاه ركعت نماز بر او فرض شد و آمد تا بموسى ٧ برخورد موسى باو گفت اى محمد چند ركعت نماز بر امتت واجب شد؟ گفت پنجاه ركعت گفت برگرد و از