ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣١٤ - مجلس پنجاه و يكم
(١) ١٤- يك روز على بن ابى طالب گريان نزد پيغمبر ٦ آمد و ميگفت إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، رسول خدا ٦ باو فرمود اى على چرا گريه ميكنى؟ عرضكرد يا رسول اللَّه مادرم فاطمه بنت اسد مرده پيغمبر گريست و فرمود اگر مادر تو بود، مادر من هم بود اين عمامه مرا با اين پيراهنم برگير و او را در آن كفن كن و بزنها بگو خوب غسلش بدهند و بيرونش نبر تا من بيايم كه كار او با من است پيغمبر پس از ساعتى آمد و جنازه او را برآورد و بر او نمازى خواند كه بر ديگرى نخوانده بود مانند آن را و چهل تكبير بر او گفت و در قبر او دراز خوابيد بىناله و حركت و على و حسن ٧ را با خود وارد قبر كرد و چون از كار خود فارغ شد بعلى و حسن فرمود از قبر بيرون شدند و خود را بالين فاطمه كشانيد تا بالاى سرش رسيد و فرمود اى فاطمه من محمد سيد اولاد آدمم و بر خود نبالم اگر منكر و نكير آمدند و از تو پرسيدند پروردگارت كيست؟ بگو خدا پروردگار من است و محمد پيغمبر من است و اسلام دين من است و قرآن كتاب من و پسرم امام و ولى من.
سپس فرمود خدايا فاطمه را بقول حق برجا دار و از قبر او بيرون آمد و چند مشت خاك روى آن پاشيد و دو دست بر هم زد و آن را تكانيد و فرمود بآن كه جان محمد بدست او است فاطمه دست بر هم زدنم را شنيد عمار بن ياسر از جا برخاست و عرضكرد پدرم و مادرم قربانت يا رسول اللَّه نمازى بر او