ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٦٢ - مجلس چهل و پنجم
جبرئيل را نزد آنها فرستد و اعلام كند كه اين درخشانى از خورشيد نيست ولى على و فاطمه خنديدند و بهشت از نور خندهشان درخشان شد و سوره هل اتى تا آيه كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً تلاش شما قدردانى شده در باره آنها نازل شده
مجلس چهل و پنجم
روز جمه دو شب از صفر ٣٦٨ مانده (٢) ١- ابو طالب از عبد المطلب باز گفت كه در اين ميانه كه در حجر اسماعيل بخواب بودم خوابى ديدم كه بهراس انداختم نزد كاهنه قريش رفتم يك روپوش خز در برداشتم و گيسوانم روى شانههايم ريخته بود چون بمن نظر كرد و آشفتگى مرا ديد خود را آماده كرد و من آن روز سيد قوم خود بودم گفت چه شده كه سيد عرب رنگ پريده است آيا از ناگواريهاى روزگار بدو رخ داده؟ گفتم آرى من امشب در حجر خوابيدم و خواب ديدم كه درختى از پشتم روئيد كه سرش به آسمان رسيد و شاخههايش در مشرق و مغرب برآمد و نورى از آن برتافت كه هفتاد برابر نور خورشيد بود و ديدم عرب و عجم در برابر آن بخاك افتادند و هر روز بر بزرگى آن ميافزود و جمعى از قريش آهنگ بريدن آن داشتند و چون بدان نزديك ميشدند جوانى از همه مردم خوشروتر و پاكجامهتر آنها را ميگرفت و پشتشان را ميشكست و چشمان را در مىآورد و دست برداشتم تا شاخهاى از آن برگيرم و