ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٥٧ - مجلس چهل و چهارم
كه كودك بودند بيمار شدند رسول خدا ٦ با دو مرد بعيادت آنها آمد يكى از آنها گفت اى أبو الحسن اگر براى دو فرزندت نذرى ميكردى خدا آنها را شفا ميداد فرمود سه روز بشكرانه خدا روزه ميدارم و فاطمه ٧ هم چنين گفت و حسن و حسين هم گفتند ما هم سه روز روزه ميداريم و كنيزشان فضه هم چنين نذرى كرد خدا جامه عافيت ببر آنها نمود صبح نيت روزه داشتند و طعامى نداشتند على ٧ نزد همسايه يهودى خود شمعون كه شغل پشم داشت رفت و فرمود ميتوانى مقدارى پشم بمن بدهى كه دختر محمد برايت بريسد و سه صاع جو در عوض آن بدهى گفت آرى: مقدارى پشم با جو بآن حضرت داد و او بفاطمه خبر داد و قبول كرد و اطاعت نمود و يكسوم پشم را رشت و يك صاع جو را برداشت آسيا كرد و خمير كرد و پنج قرص نان از آن پخت براى هر تن قرصى على نماز مغرب را با پيغمبر خواند و بمنزل آمد و سفره گستردند و هر پنج نشستند افطار كنند اول لقمه را كه على ٧ برداشت مسكينى بدر خانه ايستاد و گفت درود بر شما اى اهل بيت محمد من مسكينى از مساكين مسلمانم مرا اطعام كنيد از آنچه ميخوريد خدا از طعام بهشت بشما بخوراند لقمه را از دست نهاد و فرمود:
|
فاطمه اى صاحب مجد و يقين |
اى دخت خير الناس كل اجمعين |
|
|
بر در نبينى بينوا يك مسكين |
ايستاده مى نالد زار و غمين |
|
|
دارد شكايت با خدا آن كمين |
هر كه كند خير بگردد سمين |
|