ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٣٤ - مجلس بيست و هشتم
بگو چند رشته مو در سروريش من است فرمود بخدا سؤالى از من كردى كه خليلم رسول خدا ٦ بمن خبر داده كه مرا از آن خواهى پرسش كرد در سر و ريش تو موئى نباشد جز آنكه در بنش شيطانى نشسته و در خانه تو گوساله ايست كه حسين فرزندم را ميكشد، عمر بن سعد در آن روز برابرش بر سر دست راه مىرفت.
(١) ٢- على بن ابى طالب فرمود در اين ميان كه من و فاطمه و حسن و حسين نزد رسول خدا ٦ بوديم آن حضرت بما رو كرد و گريست من گفتم چرا گريه كنيد يا رسول اللَّه؟ فرمود ميگريم براى آنچه با شما عمل مىشود، گفتم آن چه باشد يا رسول اللَّه؟ فرمود گريه كنم از ضربتى كه بر فرق تو زنند و از سيلى كه بر گونه فاطمه زنند و از نيزهاى كه بر ران حسن زنند و زهرى كه باو نوشانند و از قتل حسين ٧ فرمود همه اهل بيت گريستند، گفتم يا رسول اللَّه خدا ما را نيافريده جز براى بلا، فرمود مژده گير اى على كه خداى عز و جل با من عهد كرده كه دوستت ندارد جز مؤمن و دشمنت ندارد جز منافق.
(٢) ٣- امام چهارم فرمود چون فاطمه حسن را زائيد بعلى گفت نام او را بگذار فرمود من در نام او به رسول خدا پيشى نگيرم رسول خدا ٦ آمد و او را در پارچه زردى خدمت او آوردند، فرمود قدغن