احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٥١ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
١١٧ و گفت «پنجاه سالست كه از حقّ سخن مىگويم كه دل و زبان مرا بدان هيچ ترقّى[١] نيست».
١١٨ و گفت «هرگز ندانستم كه خداى، تعالى، با مشتى خاك و آب چندان نيكوئى كند كه با من بكرد، بغير از مصطفى؛ [چون خبرى] به من رسيد يقينم بودى كه او را باور داشتن واجبست، و اين بر من معاينه است به خبر حاجت نبود».
١١٩ و گفت «اين كه شما از من مىشنويد از معامله منست يا از عطاى اوست، مرا از توحيد او با خلق هيچ نشايد گفت كه بر جائى بمانيد، و به مثل چنان بود كه پارهاى آتش در كاه افگنى».
١٢٠ و گفت «من از آنجا آمدهام، باز آنجا دانم شدن به دليل و خبر، ترا نپرسم. از حقّ ندا آمد كه «ما بعد از مصطفى جبرائيل را به كس نفرستاديم» گفتم: بجز جبرائيل هست، وحى القلوب هميشه با من است».
١٢١ و گفت «هفتاد و سه سال با حقّ زندگانى كردم كه سجده بر مخالفت شرع نكردم و يك نفس بر موافقت نفس نزدم، و سفر چنان كردم كه از عرش تا به ثرى هرچه هست مرا يك قدم كردند».
١٢٢ و گفت: از حق ندا چنين آمد كه «بنده من، اگر باندوه پيش من آئى شادت كنم و اگر با نياز آئى توانگرت كنم و چون زان خويش دست بدارى آب و هوا را مسخّر تو كنم.»
١٢٣ و گفت: علما گويند «خداى را به دليل عقل ببايد دانست». عقل خود به ذات خود نابيناست، به خدا، راه ندانست به خداى، تعالى، به خود او را چون توان دانست؟ بسيارى كه اهل خود بودند بآفريده درهمى گرديدند، مشاهده دست گرفتم و از آفريده ببريدم، راه به خدا نمودم، و اينجا كه منم
[١]- نسخهN دارد: برخى نيست، و شايد صواب همين باشد.