احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٤٩ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
كشتى مرا مشغول نكند از آنچه من در آنم».
١٠٦ و گفت «حقّ، تعالى، مرا فكرتى بداد كه هرچه او آفريده است در ان بديدم، در ان بماندم، شغل شب و روز در من پوشيد آن فكرت بينائى گرديد، گستاخى و محبّت گرديد، هيبت و گرانبارى گرديد، زان فكرت به يگانگى او در افتادم و جائى رسيدم كه فكرت حكمت گرديد و راه راست و شفقت بر خلق گرديد، بر خلق او كسى مشفقتر از خود نديدم، گفتم كاشكى بدل همه خلق من بمردمى تا خلق را مرگ نبايستى ديد، كاشكى حساب همه خلق با من بكردى تا خلق را به قيامت حساب نبايستى ديد، كاشكى عقوبت همه خلق مرا كردى تا ايشان را دوزخ نبايستى ديد».
١٠٧ و گفت «خداوند، تعالى، دوستان خويش را به مقامى دارد كه آنجا حدّ مخلوق نبود، و بو الحسن بدين سخن صادقست، اگر من از لطف او سخن گويم خلق مرا ديوانه خواند، [و آنچه خوردم و پوشيدم و آنچه ديدم و شنيدم و هرچه آفريده است از خلق مرا حجاب نكرد] چنانكه مصطفى، ٧ را؛ اگر با عرش بگويم بجنبد؛ اگر با چشمه آفتاب بگويم از رفتن باز ايستد».
١٠٨ و گفت: حق، تعالى، مرا فرمود كه «ترا به بدبختان ننمايم، با آن كس نمايم كه مرا دوست دارد، من او را دوست دارم». اكنون مىنگرم تا كرا آورد. هر كس را كه امروز در اين حرم آورد فردا او را آنجا با من حاضر كند. و گفتم «إلهى نزديك خود بر». از حقّ، تعالى، ندا آمد كه «مرا بر تو حكمست، ترا همچنان مىدانم تا هر كه من او را دوست دارم بيايد و ترا ببيند، و اگر نتواند آمدن نام تو او را بشنوانيم تا ترا دوست گيرد كه ترا از پاكى خويش آفريدم، ترا دوست ندارند بجز پاكان.»
١٠٩ و گفت «تا جاى دوستى من خداى نگرفت مرا دوست خلق نكرد».
١١٠ و گفت «چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم، بيامد، پس