احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٤٨ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
راست و چپ نيست».
٩٦ و گفت «درختى است غيب و من بر شاخ آن نشستهام و همه خلق به زير سايه آن نشسته».
٩٧ و گفت «عمر من مرا يك سجده است.»
٩٨ و گفت «با خاصّ نتوانم گفت كه پرده بدرّند، و با عامّ نتوانم گفت كه به وى راهى نبرند، و با تن خويش نتوانم گفت كه عجب آرد، زبان ندارم كه ازو با او گويم». كسى گفت «از اينجا كه هستى باز آى» گفت «نتوان آمد، و ما منّا إلّا له مقام معلوم». گفت «به عرش». گفت «به عرش چكنم؟ كه عرش اينجاست».
٩٩ گفت «وقتى بر من پديد آمد كه همه آفريده بر من بگريست».
١٠٠ و گفت «كسى بايستى كه ميان او و خداى حجابى نبودى، تا من بگفتمى كه خداى، تعالى، با محمّد چه كرده بود، تا دل و زبانش بشدى و بيفتادى».
١٠١ و گفت «چون حقّ، تعالى، با من به لطف در آمد ملائكه را غيرت آمد، بريشان بپوشيد و مرا نيست گردانيد از آفريده، و از خود با خود مىكرد، اگر نه آن بودى كه او را بر چنين حكمتست و إلّا كرام الكاتبين مرا نديدندى».
١٠٢ و گفت «بيست سالست تا كفن من از آسمان آورده است و اندر سر ما افگنده، و ما سر از كفن بيرون كرده و سخن مىگوئيم».
١٠٣ و گفت «در رحم مادر بسوختم، چون به زمين آمدم بگداختم، چون به حدّ بلاغت[١] رسيدم پير گشتم».
١٠٤ و گفت «وقتى چيزى چون قطره آب در دهان من مىچكيد و باز پوشيده مىشد و اگر پوشيده نگشتى من ميان خلق نماندمى».
١٠٥ و گفت «همه آفريده او چون كشتى است و ملّاح منم، و بردن آن
[١]- يعنى حدّ بلوغ.