احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٤٠ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
بسيار حاصل شد. آن شب محمود شيخ را به خواب ديد كه «اى محمود، چون خرقه ما را شفيع آوردى چرا همه هند و روم نخواستى؟»
٦٥٠ نقل كردهاند كه: شيخ الاسلام عبد اللّه انصارى را بند نهادند و به بلخ بردند. گفت «در راه بلخ انديشه كردم تا من به كدام بىادبى درماندهام.
ياد آمد مرا روزى به سجّاده شيخ ابو الحسن خرقانى انگشت پايم درمانده بود، و من استغفار آن نكرده بودم. استغفار آن كردم. خبرم مىآمد كه اهل بلخ سنگها بر بام برآورده بودند» از جهت سنگسار وى را. چون به در شهر رسيد مردى بيامد و شيخ الاسلام را دستها گشاد. و شخصى آمد كه «خلاص شد!» و قاصدان حيران بماندند. و آن چنان بوده بود كه نظام الملك خواجه حسن[١] را به خواب ديده بود كه «استغفار كرد، به من بخش وى را!»
٦٥١ مريدى بود شيخ را، با شيخ روزى مىگفت «خواجه، اگر مرا وفات باشد و تو زنده باشى بر بالين من حاضر شوى؟» شيخ گفت «اگر من رفته باشم و سى سال برآمده بود چون به در مرگ رسى من حاضر شوم». اتّفاق چنان بود كه شيخ وفات كرد، پس سى سال آن مريد را وقت رفتن آمد.
جمعى از مريدان در گرد نشسته بودند و دلتنگى مىكردند. ناگاه خانه روشن شد، مريدان را بانگ برزد، گفت «خاموش باشيت كه شيخ حاضر شد و كار بر من سهل گشت».
٦٥٢ شيخ ابو عبد اللّه با جمعى از مريدان به زيارت شيخ ابو الحسن آمدند.
چون نزديك رسيدند ياران گفتند «ما حلواى گرم بر خاطر آورديم».
شيخ ابو عبد اللّه گفت «من از وى سؤال كنم معنى «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى.» شيخ در خانقاه شد و خادم را گفت «حلواى گرم ساز» و در زمانى كه شيخ ابو عبد اللّه رسيد حلواى گرم بيرون آوردند و در پيش ايشان نهاد،
[١]- در اصل خواجه حسن است، اگر مراد نظام الملك باشد تركيب عبارت معيوبست، و اگر مراد خرقانى باشد بايست« شيخ ابو الحسن را» گفته باشد.