احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١٣٩ - باب دهم مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى، رحمه الله
برخاست و تا دربيامد، در نمىگشادند. محمود فرمود تا غلامان را جامه كنيزكان درپوشيدند، و جامه سلطانى اياس را درپوشانيد، و خود سلاح گرفت بجاى اياس. چون پيش شيخ درآمدند دست محمود بگرفت و گفت «خداى ترا فراپيش داشت، چرا واپس مىايستى؟» محمود گفت «مرا پندى ده!» گفت «اين برخلاف بندگيست مردان بر شبه زنان، نعوذ باللّه من سخط اللّه!» محمود گفت «مرا وصيّتى كن!» گفت «اى محمود، چهار چيز نگاه دار، پرهيز و، نماز بجماعت و، سخاوت و، شفقت بر خلق.» آنگاه گفت «مرا دعا گوى!» گفت «من خود در پنج نماز ترا دعا مىگويم». گفت «چگونه مىگوئى؟» گفت «مىگويم اللّهمّ اغفر للمؤمنين و المؤمنات».
گفت «دعاى خاصّ مىخواهم». گفت «اى محمود، عاقبتت محمود باد».
محمود بدرهاى پيش شيخ نهاد. شيخ فرمود تا قرص جوينى آوردند و كاسه آبكامه. يك لقمه به محمود داد، از درشتى به گلو درماند. شيخ گفت «اى محمود، تو نان جو و آبكامه نخوردهاى نمىتوانى خوردن، من نيز مثل اين مالها نخوردهام نتوانم خوردن، چنانكه نان جو در گلوى تو درماند امروز، به قيامت مالهاى تو نيز در گلوى من درماند، بردار، كه من اين را طلاق باين دادهام، رجوع نخواهم كرد». محمود گفت «يا از ما چيزى قبول كن، يا از خود ما را چيزى يادگارى بده». شيخ پيراهن خود به محمود داد، محمود به غزو سمنات شد، چون ايشان را ديد كه عدّتى تمام داشتند نذر كرد كه «اگر ظفر مرا بود هرچه غنيمت من بود صدقه دهم». اتفاق شكست بر لشكر اسلام افتاد و حمله به قلب رسيدند، در حال روى بر زمين نهاد و گفت «به حرمت خرقه اين عزيز كرده تو، كه لشكر اسلام را به ظفر عزيز گردانى». در حال رعدى و برقى و ظلمتى ظاهر شد بر لشكر كافران، تيغ در يكديگر نهادند آن كافران و مىكشتند، و همه متفرّق شدند، و لشكر اسلام ظفر يافت، و محمود همه شهرها و قلعهها بگرفت و غنيمت