توحيد مفضّل - علامه مجلسى - الصفحة ١٦ - مقدمه آيت الله شوشترى(ره)
پس ابن ابى العوجاء به طرف آن حضرت روان شد.
راوى مىگويد: من و ابن مقفّع مانديم تا برگردد، طولى نكشيد كه برگشت و به ابن مقفّع گفت: «اين شخص از جنس بشر نيست و اگر در دنيا يك روحانى مجرّد باشد كه هر وقت خواسته باشد مجسم شده و آشكار گردد و هر وقت خواسته روح محض و در باطن باشد اين شخص است كه گفتى.» من رفتم و پهلوى او نشستم، جماعتى نزد او بوده گذاشت تا همه رفتند رو به من كرد و گفت: اگر مطلب اين طور است كه اين مردم كه دور خانه طواف مىكنند مىگويند كه صانعى دارند- و البته اين طور است-، پس اينها اهل سلامت و شما اهل هلاكتيد كه قائل به صانع خود نشدهايد، و اگر مطلب اين طور است كه شما مىگوئيد- و البته اين طور نيست- پس آنها ضرورى نكردهاند.
من به او گفتم: مگر ما چه مىگوئيم و اين مردم چه مىگويند ما و اين مردم حرفمان يكى است.
گفت: چگونه حرفتان يكى است؟ اينها قائلند صانعى دارند كه ايشان را آفريده و مىميراند و دو مرتبه براى ثواب و عقاب بر حسب عمل، ايشان را زنده مىكند و شما عقيدهتان اين است كه عالم بىصانع است.
ابن ابى العوجاء گفت: من اين كلمه را از او غنيمتى دانسته، گفتم:
فرصت را از دست ندهم. به او گفتم اگر اين طور است كه تو مىگوئى، پس اين صانع چرا خودش را براى خلقش ظاهر نكرد كه اختلاف از