دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٠ - ابن حوشب
ابن حوشب
نویسنده (ها) :
مسعود جلالی مقدم
آخرین بروز رسانی :
دوشنبه ١٩ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اِبْنِ حَوشَب، ابوالقاسم رستم بن حسن (حسين: مقريزی، الخططا، ١/ ٤٣٩) بن فرج بن حوشب بن زادان مشهور به منصور اليمن (٢٣٠-٣٠٢ ق/ ٨٢٥-٩١٤ م)، از بنيانگذاران نخستين دولت اسماعيليه در يمن (EI٢، ذيل منصوراليمن).
نام پدرش را فرح يا فرّخ (قاضی نعمان، ٣٢؛ خراسانی، ٥٠) يا فروخ (ابنخلدون، ٤(١)/ ٦٢) نيز ضبط كردهاند. از نسب وی چنين برمیآيد كه ايرانی بوده، اما در هيچجا به اين موضوع اشاره نشده است. بعضی او را از اعقاب مسلم بن عقيل بن ابی طالب شمردهاند (عمادالدين، ٥/ ٣١؛ غالب، اعلام، ٢٣٣) و البته در سلسله نسبش چنين چيزی ديده نمیشود، فقط جندی (١/ ٧٥) كه نام او را به طور در هم ريخته ثبت كرده، نسب او را به مبارك بن ابی طالب رسانده است.
ابنحوشب از اهل كوفه بود. قرآن، حديث و فقه را خوانده بود و هوشمند و صاحب درايت (قاضی نعمان ٣٣؛ عمادالدين، ٤/ ٣٩٦) و به گفتۀ جندی (ص ٧٧) «ملك مسدّد» بود. میگويند كه نخست شيعۀ دوازده امامی بود، ولی در اعتقاد خود ترديد داشت و راهی برای رفع ترديد خود نيافت، تا زمانی كه ظاهراً به تصادف با امامی از امامان مستور اسماعيلی ملاقات كرد و شيفتۀ او گرديد. از آن پس به سلك اسماعيليان درآمد، به امام تقرب جست و در دستگاه او جايگاهی يافت (قاضی نعمان، ٣٣- ٣٨؛ ابن خلدون، همانجا).
اينكه امام مورد بحث واقعاً چه كسی بوده، سلسله نسبش از چه قرار است و آيا واقعاً به اسماعيل بن جعفر صادق (ع) میپيوسته، از مسائلی است كه حل آن به سادگی امكانپذير نيست. مؤلفان كتاب عبيدالله المهدی در بحثی طولانی، سلسلههای مختلفی را كه برای نسب او و پسرش ذكر شده، آوردهاند (حسن، ١٤٣- ١٦٩)، و شايد بتوان وی را حسين بن احمد بن عبدالله بن محمد بن اسماعيل دانست (عمادالدين، ٤/ ٣٩٥، ٥/ ٨٩). به هر حال وی در سلميه (شهری در شام) اقامت داشت (ابنخلدون، ٤(١)/ ٦٥). سلميه دارالهجرۀ اسماعيليان و امامان مستور اسماعيلی و در عين حال مركزی برای جذب ياران و پيروان بود (اقبال، ٢٠٤)، اما ملاقات امام و منصور هنگامی روی داد كه امام از آنجا به كوفه رفته بود (عمادالدين، ٤/ ٣٩٥؛ خراسانی، ٤٨). اما او را به سمت داعی در يمن نامزد ساخت، اما عزيمت وی را موكول به همراهی مردی به نام علی بن فضل (ه م) كرد. امام از طريق علی بن فضل از اخبار و اوضاع يمن آگاه شده بود، از اين رو منصور را با سمت داعی به همراه علی به عدنِ لاعه فرستاد. وی در وصايای سفر، منصور را بحرعلم خواند و علی بن فضل را به پيروی از او، و ابنحوشب را به نظارت بر كارهای علی بن فضل فراخواند، زيرا كه او را از علی بن فضل عالمتر و آگاهتر دانست (قاضی نعمان، ٣٨-٤٢؛ حميری، ١٩٨؛ جندی، ١/ ٧٥).
بنابر شواهد تاريخی، داعی بزرگ اسماعيلی عبدالله بن ميمون قداح (د نيمۀ دوم سدۀ ٣ ق) اولين كسی بود كه فكر اعزام داعی به يمن را به مرحلۀ عمل درآورد و پسر بزرگش احمد را به اين مهم مأمور كرد و همو بود كه پس از بازگشت از يمن داعی حسين اهوازی را بدان سرزمين فرستاد و نيز همو بود كه علی بن فضل و ابن حوشب را بعداً روانۀ يمن كرد (غالب، ١٧، ١٨).
ابن حوشب در يمن
ابن حوشب و علی بن فضل اواخر ٢٦٧ ق/ ٨٨١ م از كوفه خارج شدند و به هنگام ورود حاجيان يمن به مكه، به اين شهر رسيدند (قاضی نعمان، ٤٢). آن دو اوايل ٢٦٨ ق با كشتی وارد بندر غلافقه (در ساحل دريای سرخ) شدند (جندی، ١/ ٧٥). در اينجا، آن دو از يكديگر جدا شدند، علی بن فضل به سوی سرزمين يافع و ابن حوشب به جند رفت تا از آنجا به عدن لاعه برود (حميری، همانجا؛ يحيی، ١٩١، ١٩٢). در آنجا شيعيان از قبل منتظر ظهور مهدی خود بودند و گويا منصور نيز به مردم يمن قول میداد كه مهدی موعود اسماعيليان در يمن ظهور خواهد كرد (لويس، ١١٣). داعی پيشين اسماعيلی در عدن لاعه احمد بن عبدالله بن خليع بود كه اندكی پيش در زندان امير ابنيعفر (از ملوك يعافره) درگذشته بود. پس ابنحوشب در منزل او اقامت كرد و دختر وی را به زنی گرفت (قاضی نعمان، ٤٥). منصور دو سال در حالت تقيه به فعاليت پرداخت. در ٢٧٠ ق دعوت خود را آشكار نمود و پيروان بسياری بر او گرد آمدند (قاضی نعمان، ٤٦؛ عمادالدين، ٥/ ٣٨). چون كار او بالا گرفت اسحاق بن طريف، از امرای يمن، به او و يارانش حمله برد و كار را بر آنان سخت نمود. منصور و اسماعيليان در محاصره افتادند. پس بزرگان اهل دعوت را برای مشاوره خواند. راه حل پيشنهادی پناه گرفتن در دژی بود تا در آن ايمن بمانند. جندی (١/ ٧٦) از زبان منصور میگويد كه او خواستار پناهگاهی شد تا اموال مسلمانان را در آنجا نگه دارد و به گفتۀ غالب ( اعلام، ٢٣٦-٢٣٧) محتمل است كه ابن حوشب مخفيانه با بنی عرجی (سلاطين همدان) و خانهای محلی توافق كرده باشد كه از بعضی دژها و اماكن سرزمينشان استفاده كند.
قاضی نعمان (ص ٤٥) میگويد: چون اوضاع نهضت بر وفق مراد نبود، ابن حوشب از امام كسب تكليف كرد. امام نامهای به او نوشت كه در آن دعوت به عهد با مهدی (فرزندش، عبيدالله و معروف به المهدی بالله) نمود و اينكه ياران را به پيمان با او دعوت كنند و برای جنگ آماده شوند. منصور از اين امر استقبال كرد و هدايايی برای امام ارسال داشت. ظاهراً پس از اين بود كه گشايشی در كار او پديد آمد (قاضی نعمان، ٤٥-٤٦).
چون منصور اجازۀ نبرد از امام دريافت داشته و يا چون در تنگنا قرار گرفته بود، به تجهيز و تدارك قوا پرداخت و اقدامات نظامی را آغاز نمود. نخستين دژی كه به تصرف او درآمد عبر محرم بود. در آنجا ٥٠٠ تن با او پيمان بستند. آنگاه وی دعوت خود برای عبيدالله المهدی را آشكار كرد و گروه بسياری بدو پيوستند. همين امر مقدمهای شد برای فتح قلاع ديگر و تا جبل مسور (از توابع صنعاء) كلاً به تصرف او درآمد. وی در ٢٧٠ ق با ٠٠٠‘ ٣ مرد جنگی به دژ آنجا وارد شد، عامل حواليون را اسير كرد و در آنجا دارالهجرتی ساخت كه اسماعيليان به آن پناه ببرند، و پايگاه جنگی او همانجا شد (حميری، ١٩٨؛ عمادالدين، ٥/ ٣٨- ٣٩؛ جندی، همانجا).
چون اخبار فعاليتهای منصور به اسماعيليۀ عراق رسيد، بسياری از آنان آنجا را مكان مناسبی برای تجمع و فعاليت يافتند و بدان سوی شتافتند و بر قدرت و امكانات او افزودند (نک : ابن اثير، ٨/ ٣٠) تا آنجا كه منصور برای اسماعيليان فجر دعوتی بود كه سرانجام دميد (نک : حسن، ١١٣؛ غالب، اعلام، ٢٣٩).
يحيی بن حسين (ص ١٩٢) گويد منصور مسور لاعه را پايگاه خويش قرار داد و از آنجا شروع به دستاندازی به ولايات اطراف نمود تا توانست كاملاً بر آن حوالی مسلط شود. وی در ادامۀ فتوحات خويش به شِبام كوكبان (شهری در غرب صنعاء واقع بر كوه شبام؛ ياقوت، ٣/ ٣١٨) لشكر كشيد و با حواليون به جنگ پرداخت. نخست شكست خورد و ليكن از پای ننشست، باز به نبرد پرداخت و برايشان پيروز شد، اموالشان را مصادره كرد و به مسور فرستاد، اما چون از صنعاء قوايی برای سركوب نهضت او فرستاده شد از شبام كوكبان به مسور عقب نشست.
قاضی نعمان (ص ٤٧) از جملۀ اقدامات نظامی ابن حوشب تصرف صنعاء و اخراج بنی يعفر را از آنجا ذكر میكند. ابنخلدون (٤(١)/ ٦٣) نيز به همين موضوع صراحت دارد. طبری و ابناثير در اين مورد صراحت ندارند (طبری، ٦/ ٣٧٢؛ ابن اثير، ٧/ ٥١٠) و به هر حال میتوان احتمال داد كه فاتح اوليۀ صنعاء (از بين علويان) ابنحوشب بوده است. زيرا بنابر شواهد، علی بن فضل نخستينبار در ٢٩٣ ق صنعاء را تصرف كرد و زيديان نيز گويا تا بعد از آن تاريخ به اين مهم نايل نشدند.
فعاليتهای تبليغی
فعاليتهای ابن حوشب به امور نظامی و تشكيل حكومت اسماعيلی محدود نبود. وی به عنوان داعی الدعاة اسماعيلی وظيفۀ نشر دعوت اسماعيلی و گسترش مذهب و آيين خويش را داشت كه در آن نيز به موفقيتهای شايانی نايل شد. از جملۀ اقدامات او در اين زمينه فرستادن داعيانی به نواحی مختلف يمن، يمامه، بحرين، سند، هند، مصر و مغرب بود (قاضی نعمان، ابن خلدون، همانجاها). وی برادرزادۀ خود ابن هيثم را به عنوان داعی به سند فرستاد كه در نشر دعوت بسيار موفق بود و نخستين پايگاه اسماعيلی هند به دست او ايجاد شد (قاضی نعمان، ٤٥؛ غالب، اعلام، ٢٣٩؛ حمدانی، ١٦٩). ابومحمد عبدالله بن عباس را نيز كه از دعات بزرگ منصور بود و در امر دعوت جانشين او شمرده میشد، به مصر گسيل داشت (قاضی نعمان، ٥٣)؛ اين ابومحمد پس از مدتی اقامت در مصر به يمن و به نزد رهبر خود ابن حوشب بازگشت (عمادالدين، ٥/ ٣٧، ٣٨).
بسياری از دعات اسماعيلی در زمان المهدی بالله از پرورش يافتگان او بودند (همو، ٣٨). از دو تن داعلی اسماعيلی در مغرب سخن به ميان آمده: يكی ابويوسف [ابوسفيان] است و ديگری مشهور به حلوانی است. بعضی گفتهاند كه آن دو داعيانِ ابن حوشب بودهاند (مقريزی، خطط، ١/ ٣٤٩)، اما گويا چنين نباشد (نک : حسن، ٧٤) و ظاهراً پيش از شروع مأموريت او، آنان به مغرب رفته بودند. قاضی نعمان (ص ٥٤) سال ١٤٥ ق/ ٧٦٢ م را برای اعزام آن دو ذكر میكند و امام صادق (ع) را فرستندۀ آنان میخواند، ولی ظاهراً اعزام آنان بعد از اين زمان بوده است.
ابنخلدون (٤(١)/ ٦٢-٦٥) حلوانی و ابوسفيان را نخستين كسان از شيعۀ عبيديين میخواند كه در افريقا برای اسماعيليان به دعوت پرداختند و زمان مورد نظر او دورۀ محمد الحبيب يا پدر او جعفر بن محمد بن اسماعيل است، اما ابن جعفر را يك جا جعفر المصدّق (٤(١)/ ٦٢) و در دو جای ديگر (٤(١)/ ٦٤، ٦٥) جعفر الصادق میخواند و به هر حال منظورش دومين امام مستور اسماعيلی مطابق فهرست خود اوست. مؤلفان كتاب عبيدالله المهدی میگويند (حسن، ٧٤-٧٥) كسی كه حلوانی و ابوسفيان را برای تبليغ به مغرب فرستاد، احمد بن عبدالله قداح بود تا برای عبيدالله، امام حسين بن احمد دعوت كنند، تشيع (اسماعيلی) را نشر دهند و زمينه را برای مهدی خود آماده كنند.
به هر حال، آن دو در كار خود توفيق بسيار يافتند. در گسترش مذهب تشيع قدمهای بزرگ برداشتند و موفق شدند قلوب بسياری از اهالی را به سوی خود و آيين خود جلب كنند، به ويژه اكثر اين شيعيان در كتامه میزيستند (قاضی نعمان، ٥٧، ٥٨، ابن اثير، ٨/ ٣١). آن دو در واقع زمينه را برای ورود داعی بزرگ اسماعيلی ابوعبدالله شيعی آماده كردند.
ابوعبدالله حسن بن احمد معروف به شيعی يا صنعايی از اصحاب امام وقت اسماعيليان بود كه اين امام او را برای تعّلم نزد ابن حوشب فرستاد و فرمان داد كه موافق دستور و تعاليم ابن حوشب عمل كند. وی نيز چنين كرد، ملازم ابن حوشب بود، در مجالسش حضور میيافت، از او علم میآموخت و در جنگها، وی را همراهی میكرد (قاضی نعمان، ٥٩، ٦٠؛ ابن خلدون، ٤(١)/ ٦٥، ٦٦). چون خبر مرگ حلوانی و ابوسفيان به ابن حوشب رسيد، به ابوعبدالله گفت كه سرزمين كتامۀ مغرب آمادۀ قبول دعوت است. آنگاه او را با مال فراوان به آن سوی رهسپار كرد و ظاهراً عبدالله بن ابی الملاحف را نيز همراه او نمود (ابن اثير، همانجا؛ مقريزی، خطط، همانجا). ابوعبدالله گويا در ٢٧٨ ق به حجّاج كتامه در مكه پيوست و با آنان به سوی مقصد خويش عزيمت كرد (حسن، ٧٤).
ابنحوشب با چنين قدرت سياسی و گسترش فعاليتهای تبليغی از پايگاه فكری و اعتقادی استواری نيز برخوردار بود. كتابی كه خوشبختانه از وی باقی مانده، ثابت میكند كه در مذهب خويش صاحب انديشۀ متين بوده است. اثر وی كتاب الرشد و الهداية غالباً بشارت دهندۀ ظهور قائم و مهدی آخر الزمان، در عقيدۀ اسماعيليان است. وی در اين كتاب مهدی موعود را مطابق نظر عمومی اسماعيليه «ناطق هفتم» میداند، ناطقی كه شريعتی نخواهد آورد و وصی و اساس نخواهد داشت؛ او با شكوه و جلال تمام در روز قيامت ظهور، و بر زندگان و مردگان داوری خواهد كرد. بنابر آنچه در اين كتاب آمده ابن حوشب ظهور مهدی منتظر را در زمانی نزديك پيشبينی میكرد (برتلس، ٦٧، ٨٢، ٨٣). در اينجا بايد يادآور شد كه برخی در انتساب كتاب الرشد به ابوالقاسم ترديد كردهاند (نک : EI٢).
ابن حوشب و علی بن فضل
بعد از فتوحات ابن حوشب جزءِ بزرگی از يمن تحت نفوذ او قرار گرفت و اين امر مايۀ شادی امام شد (غالب، اعلام، ٢٣٨). گويا امام حسين بن احمد به ابن حوشب دستور داده بود تا نزديكی ظهور مهدی را اعلام نمايد و از او و علی بن فضل خواسته بود تا برای پسرش مهدی دعوت كنند (حسن، ٧٣). هنگامی كه امام درگذشت. فرزندش عبيدالله مهدی جانشين وی گرديد و برادر امام راحل، محمد بن احمد (ملقب به سعيد الخير) كه كفالت مهدی خردسال را بر عهده گرفته بود، مأموريت دعوت ابن حوشب را تنفيذ نمود (عمادالدين، ٥/ ٨٩). نخست قرار بود كه مهدی از سلميه به يمن برود، ليكن تغيير عقيده داد و به مصر بازگشت (قاضی نعمان، ١٤٩، ١٥٠). حمدانی (ص ١٦٧) آغاز سفر او را در ٢٨٩ ق ياد كرده است.
حجتِ اقليم مصر در زمانی كه مهدی به آنجا رفت، فيروز نامی بود كه نخست با مهدی همراهی و معاونت داشت. قاضی نعمان بدون اينكه از او نام ببرد میگويد پيش از ورود مهدی (به افريقا) به يمن رفت و كار او را خراب نمود. گويا فيروز نزد ابن حوشب آمده بود كه بدو خير دادند مهدی و امام مستوری كه برايش تبليغ میكردند، همان عبيدالله المهدی است، امری كه برای او قابل قبول نبود. نخست از ابنحوشب صاحب دعوت يمن خواست تا راه مخالفت در پيش گيرد، اما او را بر رأی خود ثابت قدم ديد. پس به نزد علی بن فضل شتافت و در آنجا با استقبال روبهرو شد (قاضی نعمان، ١٤٩؛ حمدانی، ١٦٧، ١٦٨). شكی نيست كه ابن حوشب به امام حسين بن احمد دعوت میكرد و هنگام انتقال امامت نيز پيوند خود را با امام بعدی نگسست. وی به بيت الدعوه متصل ماند و تخطی از احكام رهبران اسماعيلی را جايز ندانست، ليكن علی بن فضل علم استقلال برافراشت و به ابوسعيد جنابی (ه م) در بحرين پيوست (تامر، ١٨٥؛ حسن، ١١٢، ١١٤). حميری (ص ٢٠٠) علی بن فضل را اولين كسی میخواند كه مذهب قرمطی را در يمن برقرار داشت.
علی بن فضل خود به پيروی از ابوسعيد جنابی، كه راه مستقل خويش را در پيش گرفت، اقرار میكرد. او تحت تأثير داعی فيروز میخواست كل يمن را زير فرمان درآورد، كه نتوانست، اما به هر حال قيام علی بن فضل، تمرد او از رئيسش ابنحوشب و تلاش او برای تشكيل دولتی مستقل از عباسيان و فاطميان، از عوامل عمدۀ ضعف حركت اسماعيليه در يمن شد (غالب، اعلام، ٢٤٠). پس عجيب نيست كه مورخين قديم، چه اسماعيلی و چه غير اسماعيلی، او را به كفر، ارتداد، رفض، اباحه، بريدن از امر خدا و اوليای خدا و فضايح بسيار متهم كردهاند (نک : قاضی نعمان، ١٥٠؛ حميری، ١٩٩؛ عمادالدين ٥/ ٤٠؛ يحيی، ١٩٧).
در ٢٩٣ ق اخبار مربوط به تغيير عقيدۀ علی بن فضل به ابن حوشب رسيد. پس به نزد او رفت و وی را از بابت روش جديدی كه اتخاذ كرده بود، نكوهش كرد. وی بسيار كوشيد تا علی بن فضل را با وعظ و دلالت از راه خود برگرداند و او را به توبه خواند، اما او تغييری در طريق خود نداد و بر روش خويش پای فشرد (عمادالدين، ٥/ ٤٢؛ يحيی، همانجا). هنگامی هم كه علی بن فضل میخواست به تهامه برود، باز وی را از اين كار بازداشت و از او خواست كه به فتوحات خود در آن زمان اكتفا كند و ليكن پاسخ مثبتی نگرفت. چون لشكركشی علی بن فضل با شكست روبهرو شد و در محاصره افتاد (٢٩٩ ق) ابنحوشب ــ يقيناً برای حفظ پيوند ــ با سپاه بزرگی به كمك او شتافت (يحيی، همانجا) و به هر حال تلاشها مؤثر نيفتاد.
علی بن فضل چند بار به فتح صنعا اقدام كرد. نخست در ٢٩٣ ق پس از جنگی سخت با اسعد بن ابی يعفر الحوالی آنجا را تصرف كرد، اما مردم وی را از شهر بيرون كردند. و بار ديگر در رمضان ٢٩٤ ق صنعا را گشود و ٣ سال در آنجا ماند، اما چون از آنجا خارج شد، امام زيدی هادی، محمد بن علی العباسی را برای تصرف صنعا گسيل داشت (٢٩٧ ق) و او عامل علی بن فضل را از اين شهر بيرون كرد. علی بن فضل باز در ٢٩٩ ق آنجا را به تصرف خود درآورد (يحيی، ١٩٨-٢٠٠؛ شرفالدين، ٤/ ٨٨ - ٨٩). و چون يمن عمدتاً به تسلط او درآمد، اطاعت خود را از عبيدالله مهدی گسست و اين را به ابن حوشب نيز اطلاع داد. ابن حوشب وی را به سبب اين كار مذمّت نمود و گفت چگونه از طاعت كسی بيرون آييم كه موفقيتهايمان به بركت دعوت بر او بوده است (يحيی، ٢٠٢). به هر حال چارهای نماند جز نبرد بين دو قدرت باطنی مذهبی در يك كشور. به قولی علی بن فضل از ابنحوشب خواست تا تسليم شود (جندی، ١/ ٧٨) و به قول ديگر ابن حوشب به او اعلان جنگ داد (عمادالدين، ٥/ ٤٢؛ تامر، ١٨٤). علی بن فضل با ٠٠٠‘١٠ سپاهی عازم نبرد با وی شد و نخست ابن حوشب غالب آمد، اما پس از آن شكست خورد (عمادالدين، ٤٢، ٤٣) و علی به فضل فاتحانه به صنعا وارد شد. از اين زمان در صنعا خطبه به نام او خواندند، نام خليفۀ عباسی از خطبهها حذف شد و لباس سفيد قرامطه لباس رسمی گرديد (نک : يحيی، ٢٠٢).
ابنحوشب قبل از مرگ به پسرش حسن و نيز يكی از يارانش به نام عبدالله بن عباس الشاوری وصيت كرده بود كه از دعوت بنی عبيد نُبرند و گفته بود كه ما نهالی از نهالهای ايشان (بنی عبيد) هستيم و از آن دو خواسته بود تا پيوند خود را با امام مهدی نگسلند (جندی، ١/ ٨٠، ٨١). به هر حال، بعد از مرگ علی بن فضل و منصور اليمن (ابن حوشب) دعوت باطنيه باز به حالت كتمان درآمد تا علی بن محمد الصليحی در ٤٢٩ ق/ ١٠٣٨ م آن را علنی كرد (شرفالدين، ٤/ ٩١؛ نيز نک : EI١, VII/ ٥١٥).
ابنحوشب، عبدالله بن عباس را به خلافت خود در امر دعوت انتخاب نمود و عبدالله جانشين او گرديد، اما وی به دست حسن پسرش كشته شد، زيرا گويا از مذهب پدر و از اطاعت خلفای فاطمی سرباز زده بود (عمادالدين، ٥/ ٤٤؛ شرفالدين، ٤/ ٩١). پس از وی نوبت به يوسف ابن ابی الطفل (يا ابی الطفيل) رسيد كه او نيز به طريقی مشابه كشته شد. بعد از اين داعی نيز دعات ديگری كه همه خلفای منصور اليمن بودند، به ترتيب به كار خود در آن سرزمين به طور سرّی ادامه دادند، در حالی كه علی بن فضل هيچ جانشينی نداشت و اصحاب و پيروانش همگی نابود شدند (شرفالدين، ٤/ ٩٢؛ حمدانی، ٢١٨).
به منصور اليمن نيز اثری به نام كتاب الرشد و الهداية در سنّت اسماعيلی نسبت داده شده كه فقراتی بيش از آن باقی نمانده است. اثر ديگری نيز به نام كتاب العالم و الغلام به او يا به پسرش نسبت داده شده، اما صحّت اين انتساب و بهويژه كتاب اخير مورد ترديد است. به نظر میآيد كه هر دو كتاب به ادبيات اسماعيلی پيش از فاطميان تعلق داشته باشد (EI٢).
مآخذ
ابن اثير، الكامل؛
ابن خلدون، العبر؛
اقبال، موسی، دور كتامة فی تاريخ الخلافة الفاطمية، الجزائر، ١٩٧٩ م؛
برتلس، آ. ی.، ناصرخسرو و اسماعيليان، ترجمۀ ی. آرينپور، تهران، ١٣٤٦ ش؛
تامر، عارف، القرامطة، بيروت، دارمكتبة الحياة؛
جندی، يوسف بن یعقوب، السلوك، نسخۀ عكسی موجود در كتابخانۀ مركز؛
حسن، حسن ابراهيم و طه احمد شرف، عبيدالله المهدی، قاهره، ١٩٤٧ م؛
حمدانی، عباسی، «دولت فاطميان»، اسماعيليان در تاريخ، ترجمۀ يعقوب آژند، تهران، ١٣٦٣ ش؛
حميری، نشوان ابنسعيد، الحور العين، به كوشش كمال مصطفی، قاهره، ١٩٤٨ م؛
خراسانی فدايی، محمد ابن زینالعابدین، تاريخ اسمعيليه يا هدايت المؤمنين الطالبين، به كوشش الكساندر سيميونوف، تهران، ١٣٦٢ ش؛
شرفالدين، احمد حسين، تاريخ اليمن الثقافی، قاهره، ١٣٨٧ ق/ ١٩٦٧ م؛
طبری، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، ١٣٢٣ ق؛
عمادالدين قرشی، ادريس، عيون الاخبار و فنون الآثار، به كوشش مصطفی غالب، بيروت، ١٩٨٦، ١٩٧٥ م؛
غالب، مصطفی، اعلام الاسماعيلية، بيروت، ١٩٦٤ م؛
همو، مقدمۀ كنز الوله ابراهيم بن الحسين الحامدی، بيروت، ١٩٧٩ م؛
قاضی نعمان بن محمد، رسالة افتتاح الدعوة، به كوشش وداد القاضی، بيروت، ١٩٧٠ م؛
لويس، برنارد، «پيدايش اسماعيليه»، اسماعيليان در تاريخ، ترجمۀ يعقوب آژند، تهران، ١٣٦٣ ش؛
مقريزی، احمد بن علی، الخطط، بولاق، ١٢٧٤ ق؛
همو، اتعاظ الحنفاء، به كوشش جمالالدين الشيال، بيروت، ١٣٦٧ ق/ ١٩٤٨ م؛
ياقوت، بلدان؛
يحيی بن الحسين بن القاسم، غاية الامانی فی اخبار القطر اليمانی، به كوشش سعيد عبدالفتاح عاشور، قاهره، ١٣٨٨ ق/ ١٩٦٨ م؛
نيز:
EI١;
EI٢.
مسعود جلالی مقدم