دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٦ - ابن ابی العوجاء
ابن ابی العوجاء
نویسنده (ها) :
مسعود جلالی مقدم
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٤ تیر ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اِبْن اَبی الْعَوْجاء، عبدالكریم، زندیق معروف و آشنا به علم كلام در سدۀ٢ق / ٨م (مق ١٥٥ق / ٧٧٢م). از آغاز زندگی او اطلاعات روشنی در دست نیست و به ناچار باید به گفتههای مخالفان وی كه با نقل سخنانش به ردّ و ابطال عقاید او پرداختهاند، بسنده كرد. اینگونه اشارات، گرچه غالباً بسیار كوتاه و در مواردی متناقض است، لیكن از خلال آنها میتوان به نكاتی دربارۀ احوال و آرای وی دست یافت .
نام او را بیشترِ منابع «عبدالكریم» گفتهاند، ولی برخی از مآخذ وی را به نامهای دیگر ذكر كردهاند: در البدایة و النهایة (ابن كثیر، ١٠ / ١١٣) نام او «محمّد» و در الفهرست (ابن ندیم، ٤٠١) «نعمان» آمده كه به ظنّ قوی هر دو اشتباه است. بلاذری پدرش را نُوَیره میخواند (٣ / ٩٥) كه از بنی عمروبن ثعلبة بن عامر بن ذُهْل بن ثعلبه بوده است (ابن حزم، ٣١٦). منابع موجود از زمان تولد و اوایل زندگی او سخن نگفتهاند، ولی میتوان گفت كه وی به خانودهای بزرگ تعلق داشته و دایی مَعْن بن زائدۀ شیبانی بوده است (طبری، ٨ / ٤٧، ٤٨؛ بیرونی، آثار الباقیة، ٦٧؛ اسفراینی، ٨١). معن بن زائده در دستگاه خلافت عباسی دارای قدرت و نفوذ بوده و در پیروزی منصور بر راوندیه سهم بزرگی داشته است (ابن طقطقی، ٢١٧).
عبدالكریم نخست در بصره میزیست (ابوالفرج، ٣ / ١٤٦) و مدتی شاگرد حسن بصری بود، لیكن پس از چندی از استاد ببرید و به قولی از دین برگشت (ابن بابویه، ٢٥٣؛ طبرسی، ٢ / ٣٣٥). گفتهاند كه علت این انصرافِ نظر تناقضاتی بوده است كه وی در گفتار حسن بصری در باب جبر و اختیار میدید و او را بر یك عقیده استوار نمییافت (همانجاها)، اما كار به همین جا خاتمه نیافت و او به عللی نامعلوم به الحاد گرایید. ابوجعفر محمد بن سلیمان، والی كوفه از سوی منصور خلیفۀ عباسی وی را ــ كه از بصره به كوفه نقل مكان كرده بود ــ (ابوالفرج، ٣ / ١٤٧) دستگیر كرد، و چون بیم هلاكش میرفت، بسیاری كسان به شفاعتش نزد منصور برخاستند، و خلیفه به عامل خود نوشت كه او را آزاد كند. عبدالكریم چون به نفوذ و قدرت شفیعان خود اطمینان داشت، به ابوجعفر پیام فرستاد كه در ازای ٠٠٠‘١٠٠ درهم، ٣ روز به او مهلت دهد. او كه زندانی خود را فراموش كرده بود، بدینسان وی را به یاد آورد و پیش از آنكه نامۀ منصور را دریافت كند، او را به قتل رساند و به گفتۀ اسفراینی مصلوب كرد (ص ٨١؛ قس: طبری، ٨ / ٤٨؛ بغدادی، الفرق، ١٦٤؛ علم الهدی، ١ / ١٢٧، ١٢٨).
منصور چون از كشته شدن عبدالكریم باخبر شد به خشم آمد، اما از قصاص عامل آن خودداری كرد و به بركناری او اكتفا نمود (بلاذری، ٣ / ٩٦؛ نیز همانجاها). بنابر روایتی دیگر، عبدالكریم پس از شكست در مباحثهای، از شدت آزردگی درگذشت (كلینی، ١ / ٧٨)، كه نمیتوان به صحّت آن اطمینان داشت. از سوی دیگر مسعودی (٤ / ٢٢٤) قتل او را به زمان مهدی خلیفۀ عباسی (خلافت: ١٥٨- ١٦٩ق / ٧٧٥-٧٨٥م) نسبت میدهد، ولی این روایت آشفته به نظر میرسد. همچنین روایت بغدادی (الملل و النحل، ٩١) كه میگوید نظّام (متكلّم معتزلی) با وی معاشرت داشته، نباید صحیح باشد، زیرا نظّام معاصر ابن ابی العوجاء نبوده و پس از او میزیسته است.
چنانكه از مجموعۀ اطلاعات مربوط به ابنابیالعوجاء برمیآید، كشته شدن او، سبب بالاگرفتنِ كار وی و افزایش شمار پیروانش بوده است. وی اعتقاد و آیین خود را تبلیغ میكرد و جوانان را به راه خود فرا میخواند (ابوالفرج،٣ / ١٤٧). علما از همنشینی با او به سبب بدزبانی و تباهی نهادش اجتناب میكردند (طبرسی، ٢ / ٣٣٥)، لیكن وی در خود برتری خاص میدید و تنها متكلمان را شایستۀ بحث و جدل با خویش میدانست (مفضّل، ٧)، چنانكه ابوالفرج اصفهانی هم (٣ / ١٤٦) وی را یكی از ٦ متكلم آن عصر در بصره میخواند و نامش را در كنار عمروبن عُبید و واصل بن عطا ذكر میكند. معلوم است كه شاگردان و مریدانی داشته و ظاهراً تعداد آنان درخور توجه هم بوده است، چنانكه پس از شكست او در مباحثهای، گروهی از مریدانش به اسلام گرویدند و گروهی به پیروی او ادامه دادند (ابن بابویه، ٢٩٦، ٢٩٧). بجز مریدان، از دوستی و تحسین كسانی مانند ابن مقفع هم برخوردار بوده است (علم الهدی، ١ / ١٣٥). به گفتۀ ثعالبی، ابنابیالعوجاء ــ همانند دیگر زندیقان زمان منصور و مهدی ــ هیأت و ظاهری آراسته و پاكیزه داشت، كلامش فصیح بود و از ظرفای زمان خود شمرده میشد (ص ١٣٨). از مجموع احتجاجات منسوب به او میتوان دریافت كه مردی جسور و بیباك بود و از محیط نسبتاً آزاد زمان خویش بهره گرفته، به تبلیغ عقاید الحادی خود پرداخت. از آن گذشته، در عقاید خود سخت استوار بود و با اینكه در مباحثاتی مغلوب میشد، از اندیشههای خویش دست بر نمیداشت و تا دم مرگ بر نظراتش باقی بود (نك : كلینی، ١ / ٧٤- ٧٨؛ ابن بابویه، ١٢٦، ٢٥٣، ٢٥٤، ٢٩٣- ٢٩٨؛ طبرسی، ٢ / ٣٣٥-٣٣٧؛ اربلی، ٢ / ٣٨٨).
وی هم مانند بسیاری دیگر از زنادقه در تخریب مبانی اعتقادی مسلمانان كوشا بود، به جعل اخبار و احادیث و پراكندن آنها در میان مردم اهتمام تمام داشت (جاحظ، ١٤٥؛ اسفراینی، همانجا). به گفتۀ بغدادی احادیث مجعول او همگی در تشبیه، تعطیل و بعضی هم در تغییر و تحریف احكام شریعت بود (الفرق، همانجا؛ قس: علم الهدی، ١ / ١٣٧). وی هنگام مرگ از این كار خویش پرده برداشت واعلام كرد كه ٠٠٠‘٤ حدیث جعل كرده تا حرام را حلال و حلال را حرام نماید و با این كار خصوصاً حساب ماه رمضان را به هم ریخته، اعتبار رؤیت هلال را مخدوش و به جای آن شمارش روزها را برقرار كرده است (طبری، ٨ / ٤٨؛ بغدادی، الفرق، ١٦٣، ١٦٤؛ بلاذری، ٣ / ٩٦؛ علم الهدی، ١ / ١٢٨؛ بیرونی، آثار الباقیة، ٦٨)، لیكن به راستی افكار ابن ابی العوجاء چه بود؟ بیشتر مؤلّفان كتب تاریخ و كلام و ملل و نحل او را در شمار زنادقه آوردهاند (مثلاً بلاذری، ٣ / ٩٦؛ بیرونی، ماللهند، ١٩٦؛ ابن حزم، ٣١٦؛ جاحظ، ١٤٥؛ ابن اثیر، ٦ / ٧)، و قتل او نیز به همین اتهام بوده است. بغدادی وی را متمایل به رافضیان خوانده است (الفرق، ١٦٣)؛ اما زندیق و رافضی مفاهیمی چندان دقیق نیستند. نظر صریحتر این است كه او ثنوی و از پیروان مانی بوده است و حتی مقدسی (٣ / ٨) گوید كه ثنویه او را از پیامبران خود میدانند. بیرونی (آثار الباقیة، ٦٧) او را در زمرۀ مانویان برشمرده است. بغدادی، (الفرق، همانجا) و اسفراینی (ص ٨١) نیز به این نكته اشاره دارند مسعودی (٤ / ٢٢٤) تألیف كتاب یا كُتبی را در تأیید دین مانوی به وی نسبت میدهد. ابن ندیم (ص ٤٠١) هم او را از «رؤسای متكلّمان مانوی»، اما متظاهر به اسلام میشمارد. مقدسی (١ / ٩٠) او را در كنار مانی قرار میدهد و عقیدۀ وی در مبدأ دوگانۀ جهان (نور و ظلمت) و امتزاج آن دو را كه به حدوث این جهان انجامیده، منطبق با آرای مانویان میداند. بغدادی و اسفراینی او را از اهل تناسخ دانستهاند كه مؤید گرایشهای مانوی اوست. همچنین بغدادی او را قَدَری مذهب نیز میخواند، اما اسفراینی بر آن است كه او در ظاهر خود را قَدَری و رافضی وانمود میكرده است (بغدادی، الفرق، ١٦٣؛ اسفراینی، همانجا). بعضی دیگر (مثلاً: مقدسی، ٣ / ٨) تنها به ذكر اینكه وی از ثنویه بوده است، اكتفا كردهاند. بنابر قول قاضی عبدالجبّار، عبدالكریم با اینكه در دو گرایی با دیگر ثنویه مشترك بود، در بعضی فروع با آنها اختلاف داشت، برای مثال به ابن ابی العوجاء این اعتقاد را نسبت میدهد كه برای هریك از دو اصل جهان به ٥ حسّ جدا از هم قائل بوده است (٥ / ٩، ١٠، ٢٠، ٦٩). ازینروی میتوان گفت كه وی در مذهب خود ــ هرچه باشد ــ صاحب نظر و رأی بوده و به تقلید صرف و پیروی اكتفا نمیكرده است. احتجاجاتی چند از ابن ابی العوجاء هم در دست است كه از خلال آنها اعتقادات وی با وضوح بیشتری نمایان میشود. او بارها با امام جعفر صادق (ع) گفتوگو داشته و پرسشهایی كرده است كه میتواند تلویحاً حاكی از چگونگی افكار و عقاید او باشد. آنچه از این احتجاجات برمیآید، در بعضی موارد مطابقتی با طریقۀ مانویه و ثنویه ندارد و بیشتر گرایشهای دهری را آشكار میكند، حتی مفضّل (ص ٨) و ابوحیان (٢ / ٢٠) بر دهری بودن او تصریح میكنند.
از احتجاجات مزبور چنین به نظر میرسد كه او به وجود آفریدگار اعتقادی نداشته (مفضل، ٦)، یا دربارۀ خداوند به بحث و جدل میپرداخته (نك : كلینی، ١ / ٩٦؛ ابنبابویه، ٢٥٣) و در جایی خدا را غایب شمرده است (ابنبابویه، ٢٥٤؛ طبرسی، ٢ / ٣٣٥؛ اربلی، ٢ / ٣٨٨). درگفتوگویی میان وی و امام صادق (ع)، امام او را متهم میكند كه نه به خداوند اعتقاد دارد و نه به پیامبر (ص). عبدالكریم نیز این گفته را رد نمیكند (كلینی، ١ / ٧٦؛ ابن بابویه، ٢٩٦، ٢٩٧) و حتی در مواردی سعی در نفی وجود صانع دارد (ابنبابویه، ٢٩٥، ٢٩٦). وی در جایی میپرسد كه اگر خدایی هست، چرا خود را آشكار نمیكند و به توسط میانجیها (پیامبران) مردمان را به پرستش خویش دعوت مینماید (همو، ٢٥٤؛ كلینی، ١ / ٩٦) و یا درجای دیگر سؤال میكند كه چگونه خداوند در دو یا چند جا تواند بود (نك : ابن بابویه، ٢٥٤؛ طبرسی، ٢ / ٣٣٥).
برخلاف انتساب ابن ابی العوجاء به ثنویت، او خود را یك دهری مینمایاند. زمانی از امام (ع) میپرسد: «ما الدّلیل علی حَدَث الاجسام؟» (ابن بابویه، ٢٩٧، ٢٩٨: نیز نك : طبرسی، ٢ / ٣٣٦) كه میتواند دلالت بر اعتقاد وی بر قِدم جهان داشته باشد. در گفتوگویی دیگر معلوم میشود كه معتقد به ازلیت اشیا بوده است (كلینی، ١ / ٧٦، ٧٧؛ ابنبابویه، همانجا) و یا خود را غیر مخلوق میگوید (كلینی، ١ / ٧٦؛ ابنبابویه، ٢٩٣، ٢٩٦). در گفتوگویی در حضور مفضّل سخن را به نفی صنع و صانع میكشاند و میگوید كه همه چیز به اقتضای طبیعت خود موجود شده است، نه مدبّری در كار است و نه صانعی، عالم پیوسته چنین بوده و خواهد بود (مفضل، ٦). او میپنداشت كه پس از مرگ بازگشتی نیست (كلینی، ١ / ٧٥؛ طبرسی، همانجا). در بحثی، امام صادق (ع) انكار روز واپسین و بهشت و دوزخ را به او نسبت میدهد و او این قول را رد نمیكند. ابنابیالعوجاء از طعنه به قرآن كریم خودداری نمیكرد (بلاذری، ٣ / ٩٥؛ جاحظ، ١٤٥). رسالت پیامبر اكرم (ص) و بهطوركلّی نبوّت را منكر بود. طبرسی گوید كه ابوشاكر دیصانی، عبدالملك بصری و ابن المقفّع به پیشنهاد ابن ابی العوجاء بر آن شدند كه هر كدام یك ربع از قرآن را نقض كنند، زیرا با این كار نبوّت حضرت محمد (ص) و سپس اسلام باطل میشد، ولی البته نتوانستند (٢ / ٣٧٧). وی احكام دین را بیاعتبار میدانست و حتی به تمسخر میپرداخت، چنانكه گهگاه حُجّاج را استهزا میكرد و مناسك حج را خوار و وضع چنین آدابی را ناروا میشمرد (كلینی، ١ / ١٠٠؛ ابن بابویه، ٢٥٣؛ طبرسی، ٢ / ٣٣٥؛ اربلی، ٢ / ٣٨٨). نهایت كلام اینكه در احتجاجات، ابن ابی العوجاء خود را نه مانوی و ثنوی، بلكه یك دهری و ضد شرع مُبین اسلام نشان میداد، و اگرچه اولیای عظیمالشأن دین نسبت به او تسامح و تساهل روا میداشتند، لیكن كارگزاران دستگاه خلافت تحمل عقاید وی را نكردند و او را به قتل رساندند.
مآخذ
ابن اثیر، الكامل؛
ابن بابویه، محمدبن علی، التوحید، قم، ١٣٩٨ق؛
ابن حزم، علی بن احمد، جمهرة انساب العرب، بیروت، ١٤٠٣ق / ١٩٨٣م؛
ابن خلكان، وفیات الاعیان، به كوشش احسان عباس، بیروت، ١٩٦٨م؛
ابنطقطقی، محمدبن علی، تاریخ فخری، ترجمۀ محمد وحید گلپایگانی، تهران، ١٣٦٠ش؛
ابن كثیر، البدایة و النّهایة، قاهره، ١٣٥١- ١٣٥٨ق؛
ابن ندیم، الفهرست؛
ابوحیان توحیدی، علی بن محمد، الامتاع و المؤانسة، به كوشش احمد امین و احمد الزین، قاهره، ١٩٤٢م؛
ابوالفرج اصفهانی، علی بن الحسین، الاغانی، قاهره، ١٣٨٣ق / ١٩٦٣م؛
اربلی، علی بن عیسی، كشف الغّمة فی معرفة الائمة، بیروت، ١٤٠١ق / ١٩٨١م؛
اسفراینی، ابی المظفر، التبصیر فی الدّین، به كوشش عزت العطار الحسینی، ١٩٤٠م؛
بغدادی، عبدالقاهر بن طاهر، الفرق بین الفرق، به كوشش عزت العطار الحسینی، ١٣٦٧ق- ١٩٤٨م؛
همو، الملل و النحل، به كوشش البیر نصری نادر، بیروت، ١٩٨٦م؛
بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، به كوشش عبدالعزیز الدوری، بیروت، ١٣٩٨ق / ١٩٧٨م؛
بیرونی، ابوریحان، الآثار الباقیة، به كوشش ادوارد زاخائو، لایپزیک، ١٩٢٣م؛
همو، تحقیق ماللهند، بیروت، ١٤٠٣ق / ١٩٨٣م؛
ثعالبی، عبدالملك بن محمد، ثمار القلوب، قاهره، مطبعة الظاهر؛
جاحظ، عمروبن بحر، رسائل الجاحظ، به كوشش حسن السّندوبی، قاهره، ١٣٥٢ق / ١٩٣٣م؛
طبرسی، احمدبن علی، الاحتجاج، بیروت، ١٤٠١ق / ١٩٨١م؛
طبری، تاریخ، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ١٩٦١- ١٩٦٨م؛
علم الهدی، علی بن حسین، امالی المرتضی، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهیم قاهره، ١٣٧٣ق / ١٩٥٤م؛
قاضی عبدالجبار، المغنی، به كوشش محمود محمد خضری و دیگران، قاهره، ١٩٦٥م؛
كلینی، محمدبن یعقوب، اصول كافی، به كوشش علیاكبر غفاری، تهران، ١٣٦٣ش؛
مسعودی، علی بن حسین، مروج الذّهب، به كوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ١٣٨٥ق، ١٩٦٥م؛
مفضل بن عمر جعفی، توحید، به كوشش كاظم المظفر، بیروت، ١٤٠٤ق / ١٩٨٤م؛
مقدسی، مطهربن طاهر، البدء و التاریخ، به كوشش كلمان هوار، پاریس، ١٨٩٩-١٩٠٦م.
مسعود جلالی مقدم