زيارتگاههاى عراق (معرفى زيارتگاه هاى مشهور در كشور عراق) - فقیه بحرالعلوم، محمدمهدی - الصفحة ٢٧٠ - ٣٢٢ مزار سيد عيسى بن زيد شهيد
شروع كرد به ناسزا گفتن و مرا نسبت زنازادگى داد و به من گفت: «اى ناپاك زاده! تو همانى كه پيش عيسى بن زيد مىروى و او را به قيام عليه من تحريك و مردم را به بيعت با او دعوت مىنمايى؟»!
من گفتم: «آيا از خدا شرم نمىكنى و از او ترس ندارى كه به زنان پاكدامن، ناسزا مىگويى و نسبت زنا مىدهى؟! در صورتى كه شايسته تو و اين مقامى كه تو در دست دارى، آن است كه اگر شخص نابخردى امثال اين سخنان را گويد، حد بر او جارى سازى؟!»
من ديگر چيزى نگفتم. ولى او بدون اينكه به سخنان من اعتنايى كند، دوباره شروع به فحاشى كرد. آنگاه در حالىكه سخت عصبانى بود، برخاست و مرا زير دست و پاى خود انداخت و وحشيانه با مشت و لگد، مرا مىزد و دشنام مىداد. من گفتم: «تو اكنون مرد شجاع و نيرومندى هستى كه به پيرمرد ناتوانى چون من دست يافتهاى كه به هيچوجه نمىتواند از خود دفاع كند و ياورى هم ندارد. در اين وقت، دستور داد مرا به زندان افكنند و بر من سخت بگيرند. مأموران نيز به سرعت مرا به زنجير گرانى بستند و سالها در زندان بودم.
گفتوگو با خليفه عباسى
جعفر بن زياد احمر مىگويد:
چون خبر مرگ عيسى بن زيد، به خليفه عباسى رسيد، وى مرا از زندان به نزد خود طلبيد. چون پيش او رفتم، رو به من كرد و پرسيد از چه ملتى هستى؟! گفتم: «از مسلمانان». گفت: «بيابانى هستى؟» گفتم: «نه». گفت: «پس از چه مردمى هستى؟» گفتم: «پدرم بردهاى از اهل كوفه بود. مولايش او را آزاد كرد». در اينجا سخن مرا قطع كرد و گفت: «عيسى بن زيد، مرد!!». گفتم: «مرگ او، مصيب بزرگى است. خدايش رحمت كند كه وى، مردى عابد، پارسا و كوشا در فرمانبردارى از حق بود و از سرزنش هيچكس در اين راه، باك نداشت». گفت: «آيا تو، از مرگش خبر نداشتى؟» گفتم: «بلى». گفت: «چرا به من اين مژده را