زيارتگاههاى عراق (معرفى زيارتگاه هاى مشهور در كشور عراق) - فقیه بحرالعلوم، محمدمهدی - الصفحة ٢٦٤ - ٣٢٢ مزار سيد عيسى بن زيد شهيد
ديگر او اين است كه وى گامى بر زمين ننهد و برندارد، جز آنكه ذكر خدا بر زبان دارد و چشمان او، گريان به نظر مىرسد. چون او را ديدى، از جاى خود برخيز و بر او سلام كن و او را دربرگير. آن پيرمرد از تو وحشت مىكند و خود را بيازارد. اما فورى خودت را معرفى كن و نسب خويش را بازگوى. او آرام گيرد و با تو مهربانى كند و از احوال همگى فاميل، جويا شود. متوجه باش! زياد با او سخن نگو و ديدارت را كوتاه كن و هرچه زودتر با او خداحافظى كن و بيا و اگر از ملاقات مجدد تو عذرخواهى كرد، بپذير و هر دستور داد، انجام بده. ممكن است اگر بار ديگر به ملاقات وى روى، او نگران شود و جاى خود را عوض كند و اين كار براى او، دشوار است».
يحيى بن حسين مىگويد: من به تمام سفارشات پدر، عمل كردم و به همان آدرس و نشانى رفتم و عمويم را با همان خصوصياتى كه پدرم گفته بود، ملاقات كردم و هنگامى كه خود را به وى معرفى نمودم، مرا شناخت و به سينه خود چسبانيد و چندان گريست كه من گفتم عمرش به سر آمد. بعد شترش را خواباند و پهلوى من نشست و احوال يك يك مردان و زنان و كودكان فاميل را از من پرسيد و من جواب مىدادم و او مىگريست. بعد رو به من كرد و گفت: شغل من اين است كه با اين شتر آب مىكشم و مزد مىگيرم و زندگانى خود را مىگذرانم و گاهى كه اين كار برايم ميسر نشود، به صحرا مىروم و از سبزى و ميوههاى آنجا، گرسنگى ام را برطرف مىكنم. مدتى است كه دختر اين مرد (صاحبخانهاش، حسن بن صالح) را به زنى گرفتهام و تاكنون او نمىداند من كيستم. خدا دخترى هم از آن زن به من داد كه آن دختر، بزرگ شد و نمىدانست من كيستم و مرا نمىشناخت. روزى مادرش، به من گفت كه پسر فلان مرد سقا كه در همسايگى ما بود، به خواستگارى دخترت آمده و وضع زندگانى آنها از ما بهتر است او را به ازدواج او درآور و در اينباره اصرار كرد. من از ترس آنكه مبادا شناخته شوم، نمىتوانستم اظهار كنم كه اين كار، درست نيست و اين جوان، كفو او نيست. اما آن زن در اين كار، پافشارى