زيارتگاههاى عراق (معرفى زيارتگاه هاى مشهور در كشور عراق) - فقیه بحرالعلوم، محمدمهدی - الصفحة ١٥٨ - ٢٦٣ مزار سيد يحيى بن عمر علوى
باور نكردن كشته شدن يحيى
همانگونه كه اشاره شد، پس از شهادت يحيى، بر چهرهاش به قدرى اثر شمشير و زخم بود كه شناخته نمىشد. از اين سو، مردم كوفه كه قتل يحيى را باور نمىكردند، حسين بن اسماعيل، ابوجعفر حسنى، معروف به ادرع را كه پيش از اين، نامش برده شد، به نزد مردم كوفه فرستاد تا خبر قتل يحيى را به آنها بدهد.
هنگامى كه ابوجعفر به نزد مردم كوفه آمد و خبر قتل يحيى را به آنها داد، مردم او را دشنام دادند و سخنان ناهنجارى به او گفتند و به قصد جنگ با او، شورش كردند؛ تا جايىكه يكى از غلامان او را نيز كشتند. حسين بن اسماعيل كه اوضاع را چنان ديد، يكى از برادران مادرى يحيى بن عمر را به نام على بن محمد صوفى كه از فرزندان عمر بن على بن ابىطالب (ع) بود، به نزد مردم كوفه فرستاد و او خبر قتل يحيى را به مردم رسانيد.
مردم كوفه با شنيدن سخنان او، قتل يحيى را باور نمودند و صداها را به گريه و شيون بلند كردند. حسين بن اسماعيل، سر يحيى بن عمر را برداشت و بهسوى بغداد حركت كرد. مردم بغداد نيز چون هوادار يحيى بودند، قتل يحيى را باور نداشتند و با صداى بلند، فرياد مىزدند: «يحيى، كشته نشده است». اين صداها به قدرى زياد شد كه كودكان در كوچه فرياد مىزدند: «يحيى، نه كشته شده و نه گريخته، بلكه سر به بيابان نهاده است».[٥١٠]
هنگامى كه صاحب زنج، قيام كرد، در مسير حركتش بهسوى باديه، مردم تصور كردند كه وى، يحيى بن عمر است كه در كوفه، به شهادت رسيده است. از اينرو، جماعتى به وى پيوستند و با وى بيعت، كردند.[٥١١]
فرستادن سر يحيى نزد خليفه
سر بريده يحيى بن عمر، پس از مجلس حاكم بغداد، به سوى سامرا نزد مستعين عباسى، فرستاده شد. خليفه دستور داد سر مبارك يحيى را بر دروازه شهر سامرا
[٥١٠] . مقاتل الطالبيّين، ص ٥٠٩؛ تتمّة المنتهى، ص ٣٣٥.
[٥١١] . شرح نهج البلاغه، ج ٨، ص ٢٩٢؛ المجدى، ص ١٧.