ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٦٠ - مقصود
زيرا اين آيه مردم را تشويق به تفكر و تدبر مىكند.
٢- از اين آيه مىفهميم كه قول «حشويه»[١] كه گمان مىكنند قرآن را جز به
[١]- از بيان مؤلف در باره« حشويه» و اشاره اجمالى كه به طرز فكر آنها شده، مىتوان تا حدى آنها را شناخت، لكن در باره اين گروه، مطالب و نظراتى ذكر شده است كه بد نيست خوانندگان محترم، تا حدى با اين مطالب، آشنايى پيدا كنند.
سبكى در شرح اصول ابن حاجب گويد: حشويه طايفهاى مىباشند كه از راه راست، گمراه گرديده و آيات الهى را بر آنچه ظاهر امر حاكى است تفسير كنند و معتقدند كه مراد ايزدى هم همان است كه آنان استنباط كردهاند.
بدين نام ناميده شدهاند براى آنكه در حلقه درس حسن بصرى بودند، حسن سخنانى از آنها شنيد كه با مذهب اسلام مخالف بود. فرمان داد تا آنها را به« حشاء» حلقه درس برند. اين شد كه آنان را به حشاء نسبت دادند و آنها را حشويه( بفتح شين) خواندند.
و برخى گفتهاند كه چون جمعى از اين طايفه، مجسمه هستند، خود هر چه هستند، باشند. اما چون جسم حشو است، بر اين قياس آنها را حشويه( به سكون شين) ناميدند.
برخى گفتهاند: مراد بحشويه، طايفهاى هستند كه بحث در آيات صفات را جايز ندانند، زيرا گويند:
ما از اجراء آن آيات، بر حسب ظاهر معذوريم ولى بدانچه خداى متعال فرموده، معتقديم و جزم داريم كه مراد الهى معنى ظاهر آيات نيست و تأويل آن آيات را بخداوند واگذار كنند.
برخى ديگر گفتهاند: كه آنان گروهى هستند كه مىگويند جايز است خداى متعال با ما به مهملات خطاب كند و حشو را بر دين اطلاق كنند، چه گويند كه دين ماخوذ از كتاب و سنت است و اين دو حشو، واسطه بين حق و پيمبر و مردم باشند.
صفدى در آنجا كه چهار مذهب اهل سنت را دستهبندى مىكند، مىگويد: غالب حنفيان معتزلهاند و غالب شافعيان اشعريند و غالب مالكيان قدريهاند و غالب حنبليان از حشويه هستند و چنان كه معروف است قشرىترين مذاهب اهل سنت همان حنبليان هستند كه بيش از سايرين بظواهر قرآن تمسك مىجويند. بعدها كلمه حشويه، مانند يك صفت ذم، براى بسيارى از فرق بكار رفته است.
لغتنامه دهخدا پس از شرحى در باره ورود فلسفه يونان، بدنياى اسلام، مىگويد: تا پيش از قرن سوم كه اين فلسفه، وارد دنياى اسلام نشده بود، همه مسلمين قابل به رؤيت خدا و ملائكه بودند و آيات قرآن را بر طبق ظاهر آن معنى مىكردند: همچون نشستن خدا بر تخت و گذشتن وى از برابر صفوف ملائكه. لكن بعدها معتزله و ساير پيروان فلسفه از وجود كلمه روح و مانند آن در قرآن استفاده نموده، آن را با موجودات متافيزيك فلسفه يونان تطبيق كردند و وجود عالم متافيزيك( در اسلام اندك اندك پذيرفته شد و ملائكه و روحانيات، از موجودات عالم شناخته شدند و بنا بر اين قابليت رؤيت آنها سلب شد و كسانى كه طبق اصول متبع قديم و صدر اسلام، قائل به تجسم بودند به نامهاى مجسمه و اهل الرويه و حشويه خوانده شدند و عقايد ايشان مورد تحقير قرار گرفت.
معلوم نيست نويسنده يا نويسندگان اين مطالب، تا چه حد در باره اين مطالب تحقيق و بررسى و چنين نظرى را ابداع كردهاند با توجه به اينكه آنچه در اين باره از منابع ديگر، نظير: كشاف اصطلاحات الفنون، تعريفات جرجانى، الحور العين، المنية و الامل، آنند راج، دايرة المعارف فريد وجدى، ملل و نحل شهرستانى و ... كه پارهاى از مطالب آنها را ما در اينجا از خود لغتنامه نقل كرديم، نقل كردهاند، چنين مطلبى را نمىرساند.
مىتوان حدس زد كه: حشويه، مسلمانان صدر اسلام نبودهاند، بلكه آنان نيز در همان دوره هايى پيدا شدهاند كه اشاعره و معتزله و ... ظهور كردهاند. با ورود فلسفه يونان بمهد اسلام و باز شدن ميدان بحث و مجادله و آميزش مسلمين با فرقههاى ديگر، جهشى در افكار مسلمين پيدا شد و بسوى اينگونه مباحث و مجادلات كشانيده شدند، بخصوص كه با توجه به مأخذ لغتنامه، هيچكس چنين نظريهاى را اظهار نداشته است.
گذشته از اين، تعجب است كه چگونه ادعا مىكنند كه مسلمين صدر اسلام با توجه بظواهر آيات قرآنى، قائل به تجسم و سان ديدن خدا از فرشتگان! و بر تخت نشستن او شده بودند و بعداً فلسفه يونان آنها را بسوى جهان متافيزيك، رهنمون گرديد و يكباره افكار آنها را متوجه غير مرئى بودن خدا و روح و فرشته و ... گرديد! ما به فلسفه يونان و اينكه مسلمانان، از اين فلسفه، چه تحولات فكرى بطور مثبت يا منفى پيدا كردند، كارى نداريم. اين مطلب احتياج به تحقيقاتى وسيع دارد و الا انسان را بهمان خطايى مىكشاند كه لغتنامه بسوى آن كشانيده شده است.
فعلا راه را با توجه به جنبه تفسيرى كتاب، براى خوانندگان محترم نزديك كرده، گوييم:
اگر بناى مسلمانان صدر اسلام، بر عمل بظاهر قرآن بوده، خود قرآن آيات صريح و قاطعى داشت كه مرئى بودن و جسم بودن و اصولا شباهت خدا را از موجودات ديگر، اعم از جسمانى و غير جسمانى سلب مىكرد و مسلمانان را براى اعتقاد بغير مرئى بودن خداوند و توجه بعالم متافيزيك كافى بود!( هنگامى كه موسى بنا به توقع بنى اسرائيل در خواست كرد كه خداوند خود را نشان دهد، خطاب آمد:(لَنْ تَرانِي)( اعراف ١٤٣) يعنى هرگز مرا نمىبينى. در تفسير مجمع البيان ذيل جمله:
(فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ)( همان آيه) از ابن عباس نقل مىكند كه وى مىگفت: يعنى هنگامى كه نور خدا براى كوه تجلى كرد ... بايد دانست كه ابن عباس يكى از مفسران قرآن در صدر اسلام است.
صاحب تفسير مجمع، مىنويسد: علما اختلاف كردهاند در باره اينكه چرا موسى از خداوند مسألت كرد كه خود را نشان دهد؟ حال آنكه مىدانست كه خداوند قابل رؤيت نيست. سپس در پاسخ اين سؤال مطالبى از كليه مفسران عموماً نقل مىكند كه نشان مىدهد تا قرن ششم كه وى اين مطالب را نگاشته است، چه صحابه و تابعين و چه غير آنها نوعاً قائل بعدم رؤيت خداوند بودهاند.
بطور كلى قرآن كريم، با جمله(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ)( سوره شورى ١١ يعنى هيچ چيز مثل خدا نيست) و جمله(وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ)( سوره فاطر ١٥ يعنى خداوند بىنياز است) و جمله:(لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ)( سوره انعام ١٠٣ يعنى چشمها او را ادراك نمىكنند) و ... هر گونه توهمى را از قبيل سان ديدن و بر تخت نشستن و ... برطرف و او را اول، آخر، مهيمن، سميع، بصير و ... معرفى كرد و بدينترتيب مسلمانان صاحب فكر را دعوت كرد كه: در باره خداوند دقيقتر بينديشند و آيات متشابه تجسم، و ... را با توجه به اين آيات معنى كنند. بنا بر اين اگر ساده دلانى بودند كه در بند آيات متشابه تجسم، رؤيت و ... گرفتار بودند، روشنگران و انديشمندانى نيز بودند كه از اين پيچ و خمها پا را فراتر گذارده، خدا را برتر از« خيال و گمان و وهم و از هر چه گفته و شنيده و ديدهاند» شناخته بودند. بخصوص كه: رهبرى شخص پيامبر و سپس جانشينانش ضمن بيانات شيوا و ادعيه پر مغز خود، راه را به روى مسلمانان مىگشود. تنها بررسى خطبههاى توحيدى نهج البلاغه، كافى است كه اهميت فكر واقعى اسلامى را در اين مسائل، بخوبى نشان دهد و ثابت كند كه نهج البلاغه، از لحاظ بررسى و طرح مسائل فلسفى و متافيزيكى سه قرن بر ورود فلسفه يونان بدنياى اسلام، سبقت دارد و همين امر برخى را دچار شك و ترديد كرده كه شايد اين سخنان پس از ورود فلسفه يونان بدنياى اسلام، ديگران گفته و بعلى نسبت دادهاند، كه اين مطلب نيز اساسى ندارد و سخنان على تالى تلو قرآن و قابل اشتباه كارى نيست( رجوع شود بمكتب اسلام سال ١١ مقالات جناب آقاى مطهرى زير عنوان سيرى در نهج البلاغه)( آيا نهج البلاغه على را نويسنده يا نويسندگان محترم لغتنامه، مربوط به بعد از قرن سوم و عصر ورود فلسفه بمهد اسلام مىدانند يا قبل؟ اگر مربوط به قبل مىدانند- كه حتماً هم چنين است- چه خوب است در باره مسائل تحقيق بيشترى بعمل بياورند يا لا اقل چه خوب بود مدارك استنباطات خود را در اختيار ما قرار مىدادند!