ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٩٧ - مقصود
اينك اصل داستان:
سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است كه: ابى بن كعب ميگفت: روزى پيامبر خدا سخنرانى كرد و فرمود:
- روزى موسى در ميان بنى اسرائيل، بپا ايستاده، سخنرانى ميكرد. از او پرسيدند:
- داناترين مردم كيست؟
پاسخ داد:
- من خداوند او را مورد سرزنش قرار داده، به او وحى كرد:
- مرا در محل تلاقى دو دريا، بندهاى است از تو عالمتر.
موسى گفت:
- آيا ممكن است او را ببينم؟
خطاب رسيد:
- يك ماهى در زنبيل بگذار و حركت كن.
موسى به اتفاق يوشع براه افتاد تا به سنگ رسيد. در آنجا قدرى خوابيدند.
ماهى در زنبيل به جنبش در آمد و در دريا افتاد و دريا شكافته شد. خداوند آب دريا را از پر كردن شكاف، منع كرد و آب همچون طاقى بر سر ماهى قرار گرفت. وقتى كه بيدار شدند، يوشع فراموش كرد كه موسى را از ماجراى مطلع گرداند. بقيه آن روز و شب، راهپيمايى كردند، تا بامداد فردا. موسى به يوشع گفت:
- صبحانهمان را بياور كه از اين سفر رنجور شديم.
موسى وقتى احساس خستگى كرد كه از جايى كه خداوند امر كرده بود، گذشت.
يوشع گفت:
- همانوقت كه بكنار سنگ رسيديم، ماهى را فراموش كردم ...
ماهى در حفرهاى خالى از آب، قرار گرفته و موسى و يوشع در شگفت مانده بودند.