در جستجوي عرفان اسلامي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥١ - عرفان، فلسفه و عقل
مىدارند كه قابل تبيين عقلانى نيست و ادعا مىكنند اين مطالب را از راه باطن يافتهاند و عقل توان درك آنها را ندارد و بهطور طبعى حق نفى و انكار آنها را هم نخواهد داشت.
براى مثال، يكى از مهمترين مسايلى كه مورد چنين گفتوگوهايى واقع شده مسأله «وحدت وجود» است كه تبيينهاى مختلفى براى آن شده است:
برخى در تبيين «وحدت وجود» گفتهاند؛ در واقع غير از خداى متعال هيچ چيزى وجود ندارد و آنچه به نام «موجودات ديگر» ناميده مىشود توهمات و خيالاتى بيش نيست.
برخى ديگر، اين مسأله را به اين صورت تبيين كردهاند كه، منظور اين است كه چيزى خارج از ظرف علم الهى وجود ندارد. بر اين اساس، نوعى «كثرت» در «وحدت» پذيرفته مىشود.
شكل ديگر اين مدعا در «وحدت وجود» كه شيوع بيشترى دارد، اين است كه سالك در نهايت سيرش به مقام فنا مىرسد و از او جز اسمى باقى نمىماند.
سرانجام شكل معتدلتر اين مدعا، اين است كه سالك به مقامى مىرسد كه چيزى جز خدا نمىبيند و در نظر او همه چيز در خدا محو مىشود. به تعبير دقيقتر، محو بودن همه چيز را در وجود خداى متعال مشاهده مىكند؛ مانند محو شدن نور ضعيف در نور خورشيد.
در هر صورت، در چنين موارد و مسايلى كه مورد بحث طرفداران و مخالفان عرفان است، مخالفان معمولاً از دلايل عقلى استفاده مىكنند و بر اساس مستندات و براهين عقلى به رد و انكار آنچه عرفا مىگويند، مىپردازند. در مقابل نيز مدعيان و موافقان عرفان در نهايت مىگويند، اينگونه مطالب فراتر از حد عقل است؛ و بدين وسيله از زير بار تبيين عقلى مدعايشان شانه خالى مىكنند.
از اينرو با توجه به اين منازعات، اين سؤال مبنايى مطرح مىشود كه اصولا آيا