در جستجوي عرفان اسلامي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٣٩ - ٢ همه جانبه بودن
كسى را مىگمارى كه در آن فساد انگيزد و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما تسبيح و حمد تو را بهجا مىآوريم و تو را تقديس مىكنيم».
ادعاى ملائكه اين بود كه چون ما تسبيح و تقديس مىكنيم و سبّوحيت و قدّوسيت تو را آشكار مىكنيم، سزاوار خلافتيم. خداى متعال در جواب آنان فرمود:
إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون؛[١] من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد.
سپس مسأله تعليم اسما به حضرت آدم(عليه السلام) را نقل مىكند كه خداوند همه اسما را به او آموخت و از ملائكه خواست كه اگر آنها را مىدانند بيان كنند:
وَعَلَّمَ آدَمَ الأَْسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيم؛[٢] و [خدا]همه نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: «اگر راست مىگوييد از اسامى اينها به من خبر دهيد. گفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموختهاى هيچ دانشى نيست؛ تويى داناى حكيم».
يعنى ملاك خلافت الهى اين است كه: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَْسْماءَ كُلَّها». چون آدم(عليه السلام) همه اسما را مىدانست خليفه خداوند شد. اين طور نبود كه ملائكه از اسماى الهى هيچ اطلاعى نداشته باشند، آنها دستكم «سبّوح» و «قدّوس» را مىدانستند، ولى ويژگىاى كه در حضرت آدم(عليه السلام) بود و موجب خليفةالله شدن وى شد اين بود كه: «عَلَّمَ آدَمَ الأَْسْماءَ كُلَّها»؛ يعنى «همه» اسما را به حضرت آدم(عليه السلام) آموخت.
پس استعدادى در وجود انسان هست كه مىتواند همه اسماى الهى را ظاهر كند و مظهر همه آنها بشود. اين استعداد، ويژه انسان است و اگر در انسانى در همه شؤون به فعليت برسد، يعنى واجد «اسماء كلها» باشد، چنين شخصى «خليفةالله» خواهد بود؛ همچنانكه ما در مورد ائمه اطهار(عليهم السلام) چنين اعتقادى داريم و در زيارتنامه آنها
[١] همان. [٢] بقره (٢)، ٣١ و ٣٢.