در جستجوي عرفان اسلامي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٢ - « عارف» كيست؟
از اينرو ملاك و معيار قضاوت درباره عارف بودن يا نبودن افراد، و نيز درجه و حد مقام عرفانى آنان، اسم و رسم نيست، بلكه مهم، پايه معرفت شهودى آنان نسبت به خداوند است. مهم اين نيست كه آيا فلان شخص عنوان «عارف» دارد، و يا در تاريخ عرفان، نام او را در زمره «عرفا» برشمردهاند يا خير، بلكه آنچه اهميت دارد و روح عرفان حقيقى را تشكيل مىدهد اين است كه آيا فرد خدا را به چشم دل ديده است يا نه. گفتنى است كسانى كه به گوهر راستين عرفان دست يافته باشند، اهل تظاهر و به دنبال اسم، رسم و عنوان نيستند؛ بلكه در خلوت روح خود از انس با محبوب خويش غرق لذتند و از بند اسم و رسم و نام و نشان رهيدهاند.
در ميان بزرگان شيعه، چه از علما و چه از صلحا، افراد بسيارى بودهاند كه در مسايل عرفانى و ادراك شهودى و باطنى خداوند به مقامات بسيار عالى رسيده بودند؛ ولى اسم مشخصى نداشتند. البته حسن ظن به اينگونه افراد بيش از كسانى است كه به عناوينى خاص معروف شدهاند. افرادى مانند: سيد بحرالعلوم،[١] سيد بن طاووس،[٢] ابن فهد حلى[٣]
[١] سيد محمدمهدى فرزند سيد مرتضى طباطبايى بروجردى، از نوادگان امام حسن مجتبى(عليه السلام) در خانوادهاى روحانى و پرهيزكار، در شب جمعه از ماه شوال ١١٥٥ق. در كربلاى معلاّ پا به عرصه هستى نهاد. شبى كه او به دنيا آمد، پدرش در عالم خواب ديد كه امام رضا(عليه السلام) به محمد بن اسماعيل بن بزيع (از اصحاب امام كاظم و امام رضا و امام جواد(عليهم السلام)) دستور داد كه شمعى بر فراز بام خانه آنها (سيد مرتضى) بر افروزد. وقتى محمد بن اسماعيل آن شمع را روشن كرد نورى از آن شمع به آسمان بالا رفت كه نهايت نداشت. پدر از آن رؤياى راستين بيدار مىشود و همزمان خبر مولود تازه رسيده را به او مىدهند.
سيد بحرالعلوم در نهايت فضيلت، تقوا و نمونهاى كامل از اخلاق انبيا بود. او از نظر تهذيب و اخلاق در مرتبهاى قرار داشت كه درك آن براى بسيارى از افراد مشكل است. وى كارها و ساعات فعاليتهايش را تقسيم نموده بود. در ايامى كه در نجف بود هنگامى كه سياهى شب همهجا را فرا مىگرفت، مقدارى به تحقيق و آماده كردن مقدمات درس و بحث مىگذراند و پس از آن به طرف مسجد كوفه مىرفت و در آنجا تا صبح به مناجات، نماز و راز و نياز با خدا مشغول مىشد.
سيد بر امور عبادى شاگردان خويش نيز فوقالعاده اهتمام مىورزيد و در صورت غفلت و كوتاهى شاگردان، از اين مهم بسيار آزردهخاطر مىشد. يكبار براى چند روز تدريس را ترك فرمود. طلبهها واسطهاى را نزدش فرستادند تا علت تعطيلى درس را جويا شود. بحرالعلوم در پاسخ او فرموده بود: در ميان اين جمعيت طلبه هرگز نشنيدم كه در نصفشبها صداى تضرع، زارى و مناجات آنها بلند شود، با اينكه من غالب شبها در كوچههاى نجف راه مىروم. چنين دانشپژوهانى شايسته نيستند تا براى آنها درس بگويم. طلبهها چون اين پيغام سيد بحرالعلوم را شنيدند متحول شدند و شبها به مناجات در محضر الهى پرداختند. هنگامى كه اين تحول اخلاقى در طلبهها پديدار شد آن جناب دوباره تدريس را شروع كرد.
لقب «بحرالعلوم» را اولين بار مرحوم آقا ميرزا مهدى اصفهانى خراسانى (١١٥٣ ـ ١٢١٨ ق) به وى داد، و اين در وقتى بود كه سيد در سال ١١٨٦ق. به قصد زيارت مرقد مطهر امام رضا(عليه السلام) و ديدار با علماى بزرگ ايران به مشهد مقدس مسافرت كرد. سيد مدت شش يا هفت سال در مشهد اقامت گزيد و در اين مدت علاوه بر ديدار با مردم و مباحثات علمى با علما، در درس آقا ميرزا مهدى اصفهانى خراسانى نيز شركت مىكرد. سيد، فلسفه، عقايد و كلام را از آن مرد بزرگ آموخت. استاد كه از هوش، استعداد و معلومات او شگفتزده شده بود روزى در حين درس خطاب به شاگرد خود گفت: اخا انت بحرالعلوم؛ يعنى برادر، تو درياى دانشها هستى. از آن پس سيد به اين لقب معروف شد.
سيد بحرالعلوم بارها خدمت حضرت بقيةالله ارواحنا لتراب مقدمه الفداءـ مشرّف شده و قضاياى متعددى از وى در اين باره مشهور است. از جمله، ميرزا حسين لاهيجى به نقل از شيخ زينالعابدين سلماسى از شاگردان و ياران نزديك سيد بحرالعلومـ مىگويد: روزى سيد بحرالعلوم وارد حرم مطهر امام على(عليه السلام)شد و سپس اين شعر را زمزمه كرد:
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن *** به رخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن
من از جناب سيد سبب خواندن اين شعر را پرسيدم. فرمود: چون وارد حرم اميرالمؤمنين(عليه السلام) شدم، ديدم مولايم حجت بن الحسن(عليه السلام) در بالاى سر به آواز بلند قرآن تلاوت مىكند. چون صداى آن بزرگوار را شنيدم اين شعر را خواندم.
[٢] على بن سعدالدين ابو ابراهيم معروف به رضىالدين سيد بن طاووس در پانزدهم محرم سال ٥٨٩ق در حله به دنيا آمد. نَسب او با سيزده واسطه به امام حسن مجتبى(عليه السلام) مىرسد. هنگامى كه سيدبنطاووس در فقاهت به مقامات عالى و درجه اجتهاد دست يافت، استادان حله از وى خواستند تا راه دانشوران گذشته را در پيش گيرد و با نشستن در جايگاه فتوا، مردم را با حلال و حرام الهى آشنا سازد. اما ستاره خاندان طاووس آيات پايانى سوره مباركه حاقه (وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الأَْقاوِيلِ * لأََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَد عَنْهُ حاجِزِينَ) را متذكر شد و با خود انديشيد كه وقتى پروردگار پيامبرش را چنان تهديد كرده، از نسبت دادن سخنان و احكام خلاف واقع به خويش برحذر داشته است، هرگز اشتباه و لغزش مرا در فتوا نخواهد بخشيد. از اينرو، پيشنهاد آنان را نپذيرفت و حاضر نشد بر مسند فتوا بنشيند.اما مردم حلّه كه هرگز نمىتوانستند گوهر يگانه ديار خود را ناديده بگيرند، بار ديگر به آستانش روى آوردند و اينبار از او خواستند كه منصب قضاوت و داورى شهر را عهدهدار شود. اما سيد اين پيشنهاد را نيز نپذيرفت و پاسخ داد: مدتها است ميان عقل و نفسم درگيرى است و من در همه عمر نتوانستم بين اين دو دشمن داورى كرده، ميانشان آشتى برقرار سازم! كسى كه در همه عمر از رفع يك اختلاف و داورى در مورد آن ناتوان باشد، چگونه مىتواند در مورد مرافعات و اختلافهاى بىشمار جامعه داورى نمايد. شما بايد در پى كسى باشيد كه خرد و نفسش آشتى كرده، به يارى هم بر شيطان چيرگى يافته باشند.
نفْس پاك سيدبنطاووس مشمول الطاف ويژه الهى و تجلى انوار رحمانى بود. از جمله آنها، رؤياى دوست وارستهاش سيد محمد بن محمد آوى است. محمد آوى كه در سفرى به نجف، همراه سيدبنطاووس بود به همسفرش چنين گفت: در رؤيا ديدم كه لقمهاى در دست تو (سيدبنطاووس) است و مىگويى اين لقمه از دهان مولايم مهدى است. آنگاه قدرى از آن را به من دادى.
خود سيدبنطاووس خاطرهاى ديگر از همين سفر را چنين ذكر مىكند: پگاه پنجشنبه به حريم نورانى مولايم على(عليه السلام) وارد شدم. در آن جايگاه رحمت پروردگار، توجه حضرت امير مؤمنان و انبوه مكاشفات چنان مرا در بر گرفت كه نزديك بود بر زمين در افتم. پاها و ديگر اندامم در ارتعاشى هولناك از كنترل بيرون شدند و من در آستانه مرگ و رهايى از خاك قرار گرفتم. در اين حالتِ فرامادّى، پروردگار به احسان خويش حقايقى را بر من نماياند....
سيدبنطاووس با مولا و ولىّ امر خود، حضرت بقية الله(عليه السلام) سر و سرّى داشت و مورد توجه آن حضرت بود. اين ارتباط به حدى بود كه سيد، صداى حضرت ولىّ عصر(عليه السلام) را مىشناخت. از جمله شواهد اين امر خاطرهاى از سفر سامرّا است كه خود آن بزرگوار آن را چنين بازگو مىكند: در شب چهارشنبه سيزدهم ذيقعده سال ٦٣٨ در سامرّا بودم. سحرگاهان صداى آخرين پيشواى معصوم، حضرت قائم(عليه السلام) را شنيدم كه براى دوستانش دعا مىكرد و مىفرمود: پروردگارا، آنها را در روزگار سرفرازى، سلطنت، چيرگى و دولت ما به زندگى بازگردان.
سرانجام روح ملكوتى و مطهر سيدبنطاووس در بامدادان روز دوشنبهاى در سال ٦٦٤ ق به آسمان پر كشيد و پيكر شريفش در نجف و در آرامگاهى كه خود از قبل آماده كرده بود به خاك سپرده شد.
[٣] ابن فهد حلّى (٧٥٧ ـ ٨٤١ ق) از عالمان و فقيهان بزرگ شيعه محسوب مىشود. ابنفهد در محضر اساتيدش همگام با كسب علوم ظاهرى و رشد علمى، به پالايش روح و تهذيب نفس پرداخت و در اين بُعد نيز به مقاماتى بسيار والا دست يافت. عارف كامل، مرحوم سيد على آقا قاضى استاد عرفان و سير و سلوك مرحوم علامه طباطبايى و بسيارى از بزرگان ديگرـ درباره ابنفهد چنين فرموده است: «سه نفر در طول تاريخ عرفان به مقام «تمكن در توحيد» رسيدهاند: سيدبنطاووس، احمد بن فهد حلّى و سيد مهدى بحرالعلوم.» از اين كلام، مقام و عظمت مرحوم سيدبن طاووس و سيد بحرالعلوم نيز، كه در دو پاورقى پيشين ذكر آنها گذشت، دانسته مىشود.يكى از مشهورترين آثار مرحوم ابن فهد كتاب شريف «عدة الداعى» است كه از جمله مهمترين كتابها در ادعيه و اخلاق به شمار مىرود.
درباره او نقل كردهاند كه يكى از انسانهاى الهى و اهل معنا در عالم رؤيا ديد كه مجلسى باشكوه برپا شده و همه عالمان شيعه در آن جمعاند؛ ولى ابنفهد حضور ندارد. در عالم خواب مىپرسد، پس ابن فهد كجا است؟ مىگويند او در مجلس انبيا مقام گزيده است! آن عالم بزرگ پس از مدتى خدمت ابنفهد مىرسد و خواب خود را تعريف مىكند و آنگاه مىپرسد: شما چه كردهايد كه خلوتنشين محفل انس گشته و در مجلس انبيا جاى گرفتهايد؟ ابنفهد مىگويد: آنچه مرا بدان مقام رهنمون شد اين بود كه فقير بودم و پولى نداشتم تا به آن صدقه داده و نيازمندى را دستگيرى كنم. از همين رو مقام و آبرويم را گرو گذاشتم و صدقه دادم و به وسيله آن، نيازمندى را دستگيرى كردم.