شکوه نجوا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٦٠ - يك پرسش اساسى و پاسخ آن
هستيم و هم متعلّم. هم مربى هستيم و هم متربّى. و لذا عرض مىكنيم: خدايا به خودم ظلم كردم، چرا كه در مقام چارهانديشى و نگاه به موقعيّت وجودى و تدبير امور خودم كوتاهى نمودم، مثل پدرى كه به جاى چارهانديشى براى فرزندش، او را در آتش انداخته باشد، من نيز خودم را به آتش افكندهام. امّا در دنيا چون پرده وجود دارد نمىتوانم ببينم ولى در قيامت كه پردهها كنار رفت و يا براى مردان خدا كه پردهها هم اكنون كنار رفته است معلوم مىشود كه هم اكنون در آتش هستم.
وقتى كه ديگرى از انسان شكايت مىكند، قاضى حق او را مىگيرد و به صاحبش برمىگرداند، ولى وقتى كه انسان از خودش شكايت مىكند قاضى چه مىتواند بكند؟ اين لطيفترين بيانى است كه بيچارگى و عجز انسان را مجسم و عطوفت و رحمت الاهى را اقتضا مىكند.
واى بر من، هيچ چارهاى ندارم مگر آنكه تو مرا ببخشى. كسى به داد من نمىرسد. از خودم شكايت مىكنم كه به خودم ستم نمودم.
* * *
اِلهي لَمْ يَزَلْ بِرُّكَ عَلَيَّ اَيّامَ حَيوتي فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنّي في مَماتي؛ خداوندا احسان تو همواره در دوران حيات و زندگى شامل حال من بوده است، پس آن را در حال ممات از من دريغ مدار.
اگر بخواهيم اين جمله را بهصورت قياس در نظر بگيريم يك كبراى پنهان دارد و آن اينكه: