شکوه نجوا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٤٥ - خاطره اى از بهلول
مىبينيم ولى در اينكه خود ما از كجا پديد آمدهايم انديشه نمىكنيم و اين بدان جهت است كه چشم دل ما نابينا است و اگر چشم دل باز شود مىيابيم كه از كجا آمدهايم.
ما در حالت عادى با چشم سر، آب و خاك و گياه و امثال اينها را مىبينيم كه وجودشان به مراتب از ما پستتر است و گمان مىكنيم كه اينها ما را زنده نگه مىدارند در حالى كه خودشان از ما ضعيفتر و ناتوانترند، و گاهى انسانهاى ديگرى را مىبينيم كه كار ما را انجام داده و مشكل ما را حل كردهاند، پس مىگوييم: اگر او نبود من مرده بودم. ولى ما خالق او را كه به وى شعور داده تا بفهمد كه بيمارى من چيست و همه جهان در قبضه قدرت اوست نمىبينيم.
پس در اين فراز از مناجات عرض مىكنيم: خدايا از تو مىخواهم كه چشم دلم را باز كنى تا تو را ببيند و با ديدن تو نورانى شود و بتواند پردههايى را كه بين من و تو فاصله افكنده پاره كند و مبدأ نور را ببيند و روح خودش را معلق و آويخته به آن مبدأ بنگرد.
اين چنين وجودى را در فلسفه و علوم عقلى وجود ربطى مىگويند. تمام موجودات چنين وابستگى به خدا دارند امّا نمىتوان چگونگى و حقيقت آن را با استدلال و برهان عقلى فهميد و فقط خداوند است كه بايد با دادن نور معرفت، چنين حالتى را به انسان نشان بدهد و در نتيجه آدمى بفهمد كه اين واسطههاى نورانى از قبيل فرشتگان در جنگ بدر نيز كارهاى نيستند و فقط واسطهاى بوده و كار