شکوه نجوا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٤٤ - خاطره اى از بهلول
چون اين مطلب خيلى نامأنوس است نياز به توضيح بيشترى دارد:
وقتى كه چشم دل از وراى پردههاى نورانى با پاره كردن حجابها به معدن عظمت رسيد، روح ما كه به اصطلاح فلسفى «نفس» ناميده مىشود به عزّت قدسى الاهى آويخته و معلّق مىگردد. چون رابطه انسان با خدا از باب تشبيه معقول به محسوس مثل رابطه پرتوهاى نور با منبع نور است. اين پرتوها خواه حركت موجى داشته باشند و خواه حركت ذرّهاى كه مورد بحث فيزيكدانان است،[١] مثل يك عمود نورانى كه از چراغ امتداد پيدا كرده و خود را (بر فرض ادراك) آويخته به آن مبدأ توليدكننده نور مىبيند. رابطه تمامى موجودات با خداوند مثل رابطه اين كوانتمهاى نور با مبدأ توليد كننده آن نور است.
پس اين ذرّات نور اگر از وجود يكديگر با خبر شوند و موقعيت خود را درك كنند، خود را همانند عمودى مىبينند كه وصل به يك مبدأ است و آن مبدأ ميلياردها ميليارد از اين ذرّات را توليد مىنمايد و تا آنجا كه به آن منبع متّصل است ذرات نور وجود دارد و همينكه رابطه او با مبدأ قطع گرديد، خاموش مىشود.
ما انسانها در حالت عادى فقط نور خودمان را مىبينيم و وقتى كه با علوم تجربى در ماديات كار كنيم نورهايى را كه در كنار ما هستند
[١] نظريه كوانتمى آن است كه نور از ذرات ريز تشكيل شده نه از يك خطّ ممتد هرچند كه خواصّ موجى و خواص خطى هم دارد. اين ذرّات خيلى ريز نورانى وقتى كه كنار هم قرار مىگيرند عمود نور را تشكيل مىدهند تا به آن مبدأ توليد كننده نور برسند. يك نظريه اين است كه همه موجودات شعور دارند. پس اگر اين ذرات نور با شعورى كه دارند خودشان را دريابند مىبينند كه متصل به مبدأ نور هستند و به آن آويخته شدهاند.