شکوه نجوا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٥١ - خاطره اى از بهلول
روشنايى روز با آنها مناجات مىكنم و فرقى بين روز روشن و شب تار وجود ندارد، و آنقدر اين رازگويى و مناجات را ادامه مىدهم كه ديگر ميل ندارند با كسى حرف بزنند، آنقدر از اين مناجات لذت مىبرند كه ديگر رغبت مجالست و نشست و برخاست با هيچكس را ندارند. هرچند كه با ديگران حرف مىزنند و به پرسشهاى آنها نيز پاسخ مىدهند ولى دل آنها جاى ديگر است.
هرگز حديث حاضر غايب شنيدهاى *** كه من ميان جمع و دلم جاى ديگر است
بارى، براى انجام وظيفه با ديگران گفت و شنود و نشست و برخاستى دارند ولى رغبتى به آن نداشته و دل به معشوق سپردهاند.
پس خداوند چنين بندگانى دارد كه با آنها شبانه روز نجوا مىكند. جالب آنكه در آن حديث معراج مىفرمايد: چشم قلب او را به سوى جلال خود باز مىكنم، و در اين مناجات نيز ما عرض مىكنيم: من را از كسانى قرار بده كه چشمشان به سوى جلال تو باز شد و از ديدن جلال و شكوه تو از خودبىخود شدند، چرا كه انسان وقتى يك فاصله طولانى را طى مىكند در حالى كه براى او غير منتظره بوده از خودبىخود و مدهوش مىشود، چنانكه اگر به شيوهاى ناگهان به كسى خبر بد دهند كه جايزهاى بسيار ارزشمند كه باور و انتظار آن را نداشته به او رسيده است بىهوش مىشود. در امور معنوى نيز انسان اگر به چيزى كه مورد انتظار او نيست برسد آنقدر لذّت مىبرد كه بىطاقت شده و حالت غشوه به او دست مىدهد.