شکوه نجوا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٤١ - خاطره اى از بهلول
است از آن چيزى كه در نزد او است، چرا كه گاهى مؤمن پول در جيب خود دارد ولى احتمال مىدهد گم شود ولى مىداند آنچه كه نزد خداست هرگز گم نمىشود و در اين زمينه دهها و صدها داستان شنيدنى وجود دارد كه فقط به يك حكايت مىپردازيم.
خاطرهاى از بهلول
بهلول كه قهرمان جريان مسجد گوهرشاد است و به مدت سى سال به افغانستان تبعيد شده و داراى عمرى طولانى (بيش از صد سال) است نقل مىكند كه: من در سنين كودكى مىخواستم با مادرم از يك روستا به شهرى از شهرهاى خراسان بروم. كالسكهاى كرايه كرديم و از شهر بيرون رفتيم ولى در بين راه مادرم متوجّه شد كه وقت نماز فرا رسيده است و لذا از راننده كالسكه درخواست كرد بايستد تا نماز بخواند. راننده گفت: «شما با من شرط نكرده بوديد در ميان راه توقّف كنم، من هم عجله دارم و بايد بروم». مادرم گفت: «پس ما پياده مىشويم». راننده گفت: «چطور جرأت مىكنيد وسط اين بيابان بايستيد و نماز بخوانيد». مادرم گفت: «خدا بزرگ است». راننده ما را پياده كرد و رفت. مادرم بدون هيچ نگرانى وسط بيابان به نماز ايستاد و با خيال راحت نماز و تعقيبات آن را خواند. من نگران بودم كه در وسط بيابان با يك زن تنها چه كنم. ناگهان ديدم مادرم دستهايش را بلند كرد و نجوايى نمود. طولى نكشيد كه گويا از وسط زمين يك