شکوه نجوا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٦ - مكاشفه مرحوم شيخ انصارى
كردهام تا هر كسى را به دامى چون شهوت و رياست و مقام و پول و... بياندازم. در همين حال چشم او به طنابى بسيار قوى و محكم مىافتد كه پاره شده بود و از شيطان مىپرسد: كه اين چيست و براى كيست؟ شيطان آهى از سر اندوه مىكشد و مىگويد: نُه ماه زحمت كشيدم و اين طناب را بافتم تا ديشب به گردن شيخ انصارى انداختم، ولى او با يك حركت آن را پاره كرد و زحمت چندين ماهه مرا به هدر داد.
وقتى كه آن شخص از حال كشف يا رؤيا خارج مىگردد به خدمت شيخ رفته و جريان را بهعرض او مىرساند. شيخ انصارى ابتدا گريسته و سپس ماجراى يك تومان پول را (كه البته آن زمان خيلى ارزش داشته) براى او تعريف مىكند و خدا را بر اين توفيق سپاس مىگويد.
به هر حال، ما دشمنانى زياد با دامهاى رنگارنگ داريم و پيامبران(عليهم السلام) ما را متوجّه نمودهاند و به ما گفتهاند: «آخِرُ ما يَخْرُجُ مِنْ رُؤوُسِ الصِّدّيقينَ حُبُّ الرِّياسَةِ.[١] آخرين چيزى كه از فكر و انديشه صدّيقان خارج مىشود حبّ رياست است». چرا كه انسان دوست دارد مردم به او احترام گزارده، و عكس او را منتشر كنند و عناوين و القاب اجتماعى به او بدهند. پس بايد از اين جاذبهها خود را رها كرده و از چنگ آنها به سوى خداوند فرار كنيم، و اين فرار و نيز شدّت و آهستگى آن بستگى به قدرت آن دشمنى دارد كه مىخواهد ما را به سمت خود بكشاند. چنانكه در روانشناسى گفتهاند: آدمى
[١] ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٢٢، ص ١٨١.