الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٤٤٧ - سؤالات راهب رومى از حضرت امير - عليه السلام
راهب گفت : مرا خبر دهيد از آن چيزى كه براى خدا نبوده و خدا آن را ندارد و آنچه از خدا نباشد و آنچه كه خداوند آن را نداند ؟ .
أبو بكر متحيّر شده و هيچ جوابى نداد ، و پس از اينكه زمانى ساكت ماند دستور داد عمر را حاضر كنند ، و چون او حاضر شده و پهلويش نشست أبو بكر به راهب گفت :
از اين شخص بپرس . پس راهب رو به عمر كرده و سؤال خود را تكرار كرد و او نيز از پاسخ به آن عاجز ماند .
سپس عثمان وارد مسجد شد و همان مذاكرهء سابق ميان او و راهب نيز انجام شد ولى عثمان نيز از جواب به آن سؤال فرومانده و ساكت شد .
پس راهب با خود گفت : اينان شيوخ بزرگوارى هستند ، ولى افسوس كه به خود مغرور بوده و متكبّرند ، سپس برخاست تا از مسجد خارج شود .
أبو بكر گفت : اى دشمن خدا اگر وفاى به عهد نبود زمين را از خونت رنگين مىساختم .
در اينجا سلمان فارسى رضى الله عنه برخاسته و به خدمت حضرت أمير عليه السّلام رسيده - و او با دو فرزندش حسن و حسين در وسط خانه نشسته بود - و آن حضرت را از جريان مسجد باخبر ساخت .