الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٣٤٧ - سخنان حضرت امير - عليه السلام - در كارزار جمل
و من در زمان حيات او را در سختيها يارى نموده و او نيز مرا يارى مىكرد ، و هر كه از من دفاع مىكرد در حمايت او بود ، تا اينكه گرفتار كارى بس دشوار شديم ، كه سينه اش تنگ شد ، كه امروز آنچه او را به رنج انداخت موجب زحمت ما شد .
زبير پس از آن نزد عايشه رفته و گفت : اى مادر ! بخدا سوگند من در اين كار هيچ آگاهى نداشتم و فاقد بصيرت بودم به همين جهت قصد بازگشت از اين معركه را دارم ! .
عايشه گفت : اى أبو عبد الله ، آيا از شمشيرهاى پسر ابى طالب مىگريزى ؟ زبير گفت : به خدا سوگند كه شمشيرهاى او بلند و تيز و بىمانند است كه در دست جوانان دلاور است ! سپس از معركهء جنگ خارج شده و راهى مدينه شد تا به وادى السّباع رسيد كه در آنجا احنف بن قيس از قبيلهء بنى تميم كنار كشيده و در آنجا زندگى مىكرد ، احنف از بازگشت زبير باخبر شده و گفت : با اين مردى كه دو لشكر انبوه را بجان هم انداخته و خود پس از اين همه كشتار و خونريزى بسوى وطن و خانهء خويش بر ميگردد چه كنم ؟ ! .
ابن جرموز با شنيدن اين كلام با دو تن از يارانش برخاسته و سمت زبيرى رفت كه مردى كلبى با غلامش به او ملحق شده بودند ، چون ابن جرموز نزديك زبير شد آن دو پس از آگاهى از قصد سوء ابن جرموز و يارانش به سرعت از زبير سبقت گرفته و او را تنها گذاشتند .