الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٢١٣ - گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها
كه از شدّت درد بلند فرياد كشيد ، و مردم به هراس افتاده و ناراحت شدند ( فقط فكر خود بودند ) ، و خالد خود را ملوّث نموده و پاهاى خود را بر زمين مىزد و هيچ نمىگفت .
در اين حال أبو بكر به عمر گفت : اين حاصل مشورت عوضى تو بود ، گويا من سرانجامش را مىديدم ، خدا را سپاس كه آلوده به اين عمل نشدم . امّا در باب خالد هر كسى كه قدم پيش مىنهاد تا او را از دست حيدر كرّار رهايى بخشد از سر ترس دور مىشد ، در اينجا أبو بكر عمر را در پى عبّاس فرستاد ، عموى آن حضرت آمده و شفاعت نموده و [ با اشاره به روضهء نبويّه ] گفت : تو را به حقّ صاحب اين قبر و آنكه در آن است و به حقّ حسنين و فاطمه او را رها كن ، آن حضرت نيز پذيرفت ، و عبّاس ميان دو ديده اش را بوسيد .
مترجم گويد : « با اينكه انجام چنين عملى از چنين افراد ظالمى دور از ذهن نيست ، ولى تنها مطلبى كه بنظر مىرسد اين است كه آيا حضرت امير عليه السّلام در صفوف نماز جماعت آنهم پشت سر أبو بكر حاضر مىشده يا نه ، از شواهد تاريخى و روايى شيعهء دوازده امامى نيك مشخّص مىشود كه آن وجود نازنين پس از اتمام مسألهء بيعت أبو بكر با آن وضعيتى كه گذشت ، بنا بر عهد معهودى كه از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دريافته بود صبر اختيار نموده و جز در مسائل مهمّ امّت اسلام ؛ در كار حكومت دخالت نكرده و خلفاى ثلاث را به رسميت نشناخت » .