الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٢١١ - گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها
أبو بكر گفت : تو از من تقاضاى نصيحت كردى و من خالصانه پاسخت گفتم .
أبو رافع گويد : وقتى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله وفات يافت و أبو بكر بر مسند خلافت تكيه زد به نزد او شتافه و گفتم : اى أبو بكر مگر اين تو نبودى كه مرا از رياست حتّى بر دو مسلمان نهى مىكردى ؟ ! گفت : آرى . گفتم : پس چه شده كه عهده دار رياست و امارت امّت محمّد صلَّى الله عليه و آله شده اى ؟ ! گفت : مردم به اختلاف افتادند و من ترسيدم كه گمراه شوند ، و چون از من خواستند عهده دار اين منصب شوم اجبارا پذيرفتم ! ! .
٤٥ - نقل است كه أبو بكر و عمر طىّ مذاكره اى با خالد بن وليد از او خواستند كه حضرت علىّ عليه السّلام را به قتل برساند و او نيز پذيرفت ، در گوشهء خانه ؛ همسر أبو بكر اسماء بنت عميس متوجّه اين جريان شد ، و فورا پيكى را روانهء خانه علىّ عليه السّلام نموده و به او گفت : به او بگو گروهى قصد جان شما را دارند ، چون حضرت اين مطلب را شنيد فرمود :
رحمت خدا بر بانويت اسماء ، به او بگو [ اگر ايشان به اين هدف نائل خواهند شد ] پس چه كسى ناكثين و مارقين و قاسطين را مىكشد ؟ .
و قرار شد خالد بن وليد هنگام نماز صبح كه هوا تاريك است از فرصت استفاده نموده و خود را مخفى سازد [ زيرا رسم بر اين بود كه نماز صبح را در چنان تاريكى بجاى مىآوردند كه زن و مرد از هم تميز داده نمىشدند ] و ليكن خدا كار خود را رساننده است ،