الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٢٠٥ - گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها
كراهت و اجبار ؟ فرمود : با زور و اجبار ! با شنيدن اين كلام همه چيز را دريافته پس نزد أبو بكر رفته و بعنوان خليفه به او سلام داد ، و أبو بكر گفت : سلام بر تو اى أمير [١] .
٤١ - و نقل است كه پدر أبو بكر هنگام وفات پيامبر در طائف بسر مىبرد ، و چون جريان بيعت با أبو بكر رخ داد نامه اى به اين عنوان براى پدرش فرستاد : از جانشين و خليفهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به أبو قحافه ، أمّا بعد ؛ مردم به خلافت من راضى شدند ، و من از امروز خليفهء خدايم ، اگر به سوى من آنى براى شما بسيار خوشتر است .
چون أبو قحافه نامه را خواند به حامل نامه گفت : چرا علىّ را انتخاب نكرديد ؟ گفت :
او كم سنّ و سال بود و بسيارى از سران قريش و غير آن را در غزوات كشته است ، در مقابل أبو بكر از او بزرگتر است . أبو قحافه گفت : اگر به سنّ است من به خلافت از او شايسته ترم ! حقّ علىّ را خوردند با اينكه خود رسول خدا براى او بيعت گرفت و ما را بدان امر فرمود ! ! .
سپس اين گونه پاسخ گفت : از أبو قحافه به پسرش أبو بكر ، أمّا بعد ؛ نامه ات بدستم رسيد
[١] در نقل تواريخ از جمله در شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد آمده است كه أبو بكر و عمر تا دم مرگ ؛ اسامة بن زيد را به عنوان « امير » خطاب مىكردند .