الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ١٦٥ - گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها
نساختيد ، و آنان نيز تسليم شده و امر خلافت را امر مشروع شما دانستند و غاصبانه آن را از ما ستانديد ؟ ! پس من نيز با همان برهان با شما سخن گفته و احتجاج مىكنم كه من نسبت به رسول خدا در حال حيات و ممات از شماها مقرّبتر و نزديكترم . من وصىّ و وزير اويم ، اسرار و علوم او نزد من به وديعه گذاشته شده ، من صدّيق اكبر و فاروق اعظم مىباشم ، من نخستين فردى هستم كه به رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ايمان آورده و او را تصديق نمودم ، من در كارزار جهاد بيش از همه با مشركان مبارزه كرده و سپر بلا شدم ، من از همه به كتاب خدا و رسولش آگاهترم ، من به دين خدا و عواقب امور اعلم و داناترم ، زبان من گوياتر و دلم ثابتتر و قلبم از آرامش بيشترى برخوردار است ، پس ديگر براى چه در مسألهء خلافت با من منازعه مىكنيد ؟ ! اگر از خدا مىترسيد خودتان انصاف بدهيد و با همان دلائل كه انصار شما را سزاوارتر ديدند شما نيز مرا در نظر بگيريد ، و گر نه به ظلم و عدوانى كه مرتكب مىشويد معترف خواهيد شد .
عمر گفت : اى على آيا مايلى كه از قوم و عشيره ات پيروى كنى ؟
حضرت فرمود : خودتان از عشيره و اهل بيتم استفسار كنيد كه پيروى من از ايشان به چه ترتيب است ؟ پس گروهى از بنى هاشم كه بيعت نموده بودند پيشدستى كرده و گفتند : قسم بخدا كه اين بيعت ما هيچ گونه سرمشقى براى بيعت على بن ابى طالب نخواهد بود ، و معاذ الله كه ما خود را در فضائلى چون هجرت و جهاد نيكو ، و جايگاه او نزد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله مساوى و همتاى او بدانيم ! !