الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ١٥٧ - گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها
از محبوبترين افراد در نزد منند ، و شما را در بارهء اسامه سفارش به نيكى مىكنم ، پس چنانچه او را ملامت مىكنيد بدانيد كه گويندهء شما هموست كه در امارت و رياست پدرش زيد نيز سخن گفت .
سپس رسول خدا بخانهء خود بازگشت ، و اسامه نيز همان روز از مدينه خارج شده و در يك فرسخى شهر ؛ اردوى لشكر را برپا نمود تا همه برسند ، در اين هنگام منادى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در مدينه فرياد بر آورد كه : هيچ كس نبايد از لشكر اسامه كه فرمانده و امير بر او قرارش دادم تخلَّف نمايد ، پس با شنيدن اين ندا و تكليف پيامبر مردم دسته دسته به لشكر اسامه پيوستند ، و از اوّلين افرادى كه به اين ندا لبّيك گفتند ابو بكر و عمر و ابو عبيدهء جرّاح بودند كه در يك مسير قرار گرفته و از جملهء لشكريان اسامه شدند .
در اين هنگام بيمارى پيامبر شدّت يافت و مردمى كه در شهر مانده بودند به عيادت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله رسيده و پس از آن حضرت ، سعد بن عباده را كه او نيز بيمار بود عيادت مىنمودند .
بارى عاقبت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دو روز پس از خروج اسامه در روز دو شنبه به هنگام ظهر دار فانى را به قصد لقاى پروردگارش وداع گفت . با انتشار اين خبر لشكر اسامه به مدينه بازگشت و شهر مدينه يكپارچه شور و غوغا شد . در اين هنگام ابو بكر سوار بر شترش در مقابل درب مسجد توقّف نموده و گفت : اى مردم چرا مضطرب شدهايد ؟ ! اگر محمد وفات يافته