الاحتجاج - ترجمه جعفری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ١١٦ - ١٧١ احتجاج رسول خدا صلَّى الله عليه و آله بر منافقين در جريان مكر آنان در راه تبوك در شب عقبه ١٨٧
يكسره مىديدند ، و خداوند تمام آن ياوه سرايىها را از دور و نزديك به گوشهاى حذيفه مىرسانيد ، و او نيز همه را به خاطر مىسپرد .
هنگامى كه همهء تبهكاران در جاهاى خود مستقرّ شدند ، آن صخره به زبان آمده و به حذيفه گفت : به سمت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله برو و آن حضرت را از جريان امر آگاه كن .
حذيفه گفت : چگونه از تو خارج شوم كه اگر آنان مرا ببينند از ترس جانشان مرا بخاطر اين خبرچينى خواهند كشت ! از كوه ندا آمد : همو كه تو را در من جاى داد و هوا را از همان روزنه به تو رسانيد هموست كه تو را به رسول خدا صلَّى الله عليه و آله رسانده و از دست دشمنان نجات مىدهد .
پس حذيفه برخاست تا خارج شود كه صخره به قدرت خداوند متعال گشوده شد و به فرمان او تبديل به پرنده اى شد و به هوا پركشيد و اوج گرفت تا اينكه در مقابل رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرود آمد ، سپس به همان صخره تبديل گشت ، سپس حذيفه آن حضرت را در كمّ و كيف ماجرا از آنچه ديده بود و تمام شنيده هايش قرار داد .
فرمود : آنان را شناختى ؟ گفت : ابتدا نقاب زده بودند و تنها آنان را از روى مركبشان شناختم ، و وقتى همه جا را گشتند نقابهايشان را برداشتند ، و من همه را ديدم و با ذكر اسامى