تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٢٣٩ - چگونگى كودتاى سياسى سقيفه
رهبرى مؤمنان برانگيخت و بر آنان منّت نهاد كه محمد در ميانشان بود و آنچه را كه نزد خودش بود برايش برگزيد و سرنوشت مردم را بخودشان واگذاشت تا با اتحاد و اتفاق نظر و نه اختلاف و جدائى، مصلحتشان را تشخيص دهند، پس مرا به عنوان ولى آنان برگزيد و من آن را پذيرفتم و به يارى خدا ترس و ترديدى به خود راه نمىدهم و در اين راه توفيقم با خداست، ولى از مخالفى كه بر خلاف نظر عامه مردم حرفى زند و شما را پناه خود گيرد و شما هم دژ نيرومند و مخاطب تحسين انگيز او باشيد، نمىگذرم. پس يا در آنچه مردم اجماع كردهاند با آنان همراه هستيد يا از آنچه مردم به آن گرويدهاند جدا شدهايد. ما نزد تو آمدهايم و مىخواهيم كه براى تو و فرزندانت پس از تو در امر خلافت سهمى قرار دهيم، زيرا عموى رسول خدا هستى، اگر چه مردم با اينكه مقام و موقعيت تو و يارت على را مىدانستند، در عين حال از شما دو تا در امر خلافت روى گرداندند.» عمر گفت: «آرى به خدا سوگند! اى بنى هاشم آخر چى! بايد به نرمى و ملايمت رفتار كرد! همانا كه رسول خدا از ما و شما بود، ما از روى نياز نزد شما نيامدهايم، ولى دوست نداشتيم كه در آنچه مسلمانان اجماع كردهاند حرفى باشد كه در نتيجه جر و بحث ميان شما و آنان كار به جاى خطرناك و بدى بكشد. حال خود دانيد و مردم.» سپس خاموش شد.
آنگاه عباس سخن آغاز كرد و گفت: همانا كه خداوند آن گونه كه گفتى محمد را به پيامبرى و رهبرى مؤمنان برانگيخت، اگر تو با تكيه بر خويشاوندى با رسول خدا خواهان امر خلافت هستى پس حق ما را گرفتهاى و اگر با تكيه بر مؤمنان خواهان خلافتى، ما نيز از مؤمنان هستيم، پس چرا ما را مقدم نداشتى و با ما مشورت نكردى و از ما نظر نخواستى و ما هم دوست نداريم كه خلافت از آن تو باشد، زيرا از مؤمنان هستيم و از ناراضيان خلافت تو. و اما اين گفتهات كه برايم در امر خلافت مىخواهى سهمى قرار دهى! اگر امر خلافت ملك طلق تو است براى خودت