تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٢٠٤ - متن
ابو بكر و عمر از اسامه اجازه خواستند تا بر پيامبر اسلام سلام كنند، به آن دو اجازه داد وارد شوند. وقتى اسامه كه از بنى هاشم بشمار مىرفت و رسول خدا او را بسيار دوست مىداشت، با ما وارد شد، رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم به زنانش گفت: «برخيزيد و من و اهل بيتم را تنها گذاريد». زنان همه برخاستند به جز عايشه و حفصه، رسول خدا به اين دو نگريست و فرمود: من و اهل بيتم را تنها گذاريد. عايشه برخاست و دست حفصه را با خشم گرفت و گفت: تو و آنان را تنها گذاشتيم! آن دو وارد خانه چوبى شدند. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم به على فرمود: «اى برادر! مرا بنشان»، على حضرتش را نشاند و وى را به خودش تكيه داد. رسول خدا حمد و ثناى خداى به جاى آورد و فرمود: اى فرزندان عبد المطلب! تقواى خدا پيشه كنيد و او را بپرستيد، همهتان به ريسمان الهى چنگ آويزيد تا پراكنده و دچار اختلاف نشويد، همانا كه اسلام بر پنج پايه بنا شده؛ بر ولايت و نماز و روزه رمضان و زكاة و حج، اما ولايت از آن خدا و رسول و مؤمنان است. كسانى كه در حال ركوع زكاة مىدهند «و كسانى كه ولايت خدا و رسولش را قبول دارند و كسانى كه ايمان آوردند همانا كه اينان حزب خداوند هستند و حزب خدا پيروز است». [١] ابن عباس گفت: در اين هنگام سلمان و مقداد و ابو ذر آمدند، رسول خدا به آنان اجازه داد كه در جمع فرزندان عبد المطلب حضور يابند. سلمان گفت: اى رسول خدا! اين آيهاى كه تلاوت فرموديد شامل حال عموم مؤمنان است يا مخصوص برخى از آنان؟
فرمود: «مخصوص برخىشان، كسانى كه خداوند آنان را به خود و رسولش در آيات بسيارى از قرآن نزديك ساخته است».
سلمان گفت: اى رسول خدا! اينان چه كسانى هستند؟ فرمود: «پس از من، نخستين و برترين و بهترينشان، اين؛ برادرم على بن ابى طالب، و دستش را بر سر
[١]قرآن ٦/ ٥٦.