تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣٢١ - متن
كه هرگز بيرون نرود. به خدا سوگند تصميم گرفتم كه فاطمه را نبش قبر كنم و بر او نماز گزارم! على فرمود: «به خدا اگر بتوانى اى پسر صهاك! قسمت به كمر خودت خواهد زد! به خدا اگر شمشير كشم تا خونت را نريزم آن را غلاف نكنم، حالا اگر جرات دارى برو بكن!» عمر ترسيد و خاموش شد و دانست كه هر گاه على سوگند ياد كند به آن وفا نمايد. آنگاه على فرمود: اى عمر! آيا همين تو نبودى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم قصد جان تو را داشت و دنبالم فرستاد و من با شمشير آويخته آمدم، به سوى تو آمدم كه تو را بكشم، اين آيه نازل شد كه: بر آنان شتاب مكن! آنان را فرصتى دادهايم [١]؟ ابو بكر و عمر رفتند.
ابن عبّاس گفت: آنان توطئه كردند، مذاكره نموده و گفتند: تا اين مرد زنده است كارمان سامان نيابد. ابو بكر گفت: چه كسى را داريم كه او را بكشد؟ عمر گفت: خالد بن وليد را. دوتايى دنبال خالد فرستادند و به او گفتند: اى خالد! نظرت در باره كارى كه مىخواهيم تو را به آن بگماريم چيست؟ گفت: به هر كارى كه خواهيد، بگماريد به خدا اگر مرا به كشتن على بن ابى طالب واداريد، انجام دهم. گفتند: به خدا جز آن نخواهيم. گفت: او را مىكشم. ابو بكر گفت: هر گاه به نماز صبح ايستادم، در كنارش بايست و شمشيرت با تو باشد هر گاه سلام نماز دادم گردنش را بزن.
گفت: چنين كنم. و پراكنده شدند.
سپس ابو بكر در باره كشتن على بن ابى طالب انديشيد و دريافت كه اگر چنين كند، نبرد طولانى و سختى درخواهد گرفت، لذا پشيمان شد و آن شب نياسود تا كه صبح شد و به مسجد آمد و با مردم به نماز ايستاد، بسيار پكر و گيج بود و نمىدانست چه مىخواند، خالد بن وليد با شمشيرى آويخته در كنار على عليه السّلام به نماز ايستاد. على عليه السّلام اين توطئه را دريافته بود، وقتى ابو بكر از تشهد نماز فارغ شد پيش از اينكه سلام دهد فرياد زد: «اى خالد! آنچه تو را فرمودهام نكن، كه اگر كردى
[١]قرآن ١٩/ ٨٤.