قاموس قرآن - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٢٧٧
السَّفِينَةِ خَرَقَها ...» كهف: ٧١. اين كلمه چهار بار در قرآن آمده و در سوره عنكبوت آيه ١٥ ظاهرا مراد كشتى نوح است.
سفه: حماقت. قاموس آنرا جهالت گفته. راغب گويد: سبكى است در بدن و در سبكى نفس در اثر نقصان عقل بكار رفته. صحاح گفته: ضد حلم و اصل آن خفّت و حركت است «قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ ...» انعام: ١٤٠. «بِغَيْرِ عِلْمٍ» قرينه است كه سفه بمعنى جهالت است.
سفاهة مثل سفه است «إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ ...» اعراف: ٦٦. سفيه: احمق «كانَ يَقُولُ سَفِيهُنا عَلَى اللَّهِ شَطَطاً» جنّ ٤. جمع آن سفهاء است «قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ ...» بقره: ١٣.
«وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ ...» بقره: ١٣٠. از دين ابراهيم اعراض نميكند مگر آنكسكه خودش را جاهل و سبك عقل كند. راغب گويد: آن بمعنى احمق شود است ولى فعل از نفس مصروف شده. و «نفس» مفعول است.
سقر: «سَأُصْلِيهِ سَقَرَ. وَ ما أَدْراكَ ما سَقَرُ. لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ» مدثر: ٢٦- ٢٨.
گويند «سقرته الشّمس» يعنى خورشيد او را ذوب كرد و رنگش را تغيير داد چنانكه راغب گفته. طبرسى گويد:
اصل آن تغيير رنگ است و عدم صرف آن براى تعريف و تأنيث است.
ابن اثير گويد: آن اسم عجمى است و علّت عدم صرفش عجمه و تعريف ميباشد سپس قول مجمع را نقل ميكند.
«يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَ سَقَرَ» قمر: ٤٨. گوئى از مسّ عذاب اراده شده كه مسّ آن با عذاب يكى است يعنى روزى در آتش بر رو كشيده شوند بچشيد عذاب سقر را اين كلمه چهار بار در قرآن آمده است و چهارمى در آيه ٤٢ مدّثر است و آن از نامهاى جهنّم است و علت اين تسميه ظاهرا آنست كه جهنّم مىسوزاند و رنگ پوست را تغيير ميدهد. نعوذ باللّه منها.
سقط: سقوط: افتادن «أَلا فِي الْفِتْنَةِ