قاموس قرآن - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ٣١٠
آن توانا و امينم. مرديكه دانشى از كتاب نزد وى بود. گفت: من آنرا پيش از آنكه چشم بهم بزنى نزد تو مياورم. بدنبال اين سخن سليمان ديد تخت ملكه در پيش او حاضر است.
گفت: اين از احسان پروردگار من است. ميخواهد امتحانم كند آيا شكرگزارم يا كفران ميكنم ... گفت تخت را بر ملكه پس از آمدن ناشناس كنيد و نگوئيد: اين تخت توست به بينيم آيا بشناختن آن راه مىبرد يا از آنان ميشود كه راه نمىبرند. چون ملكه بيامد گفتند: آيا تخت تو چنين است؟
گفت: گوئى همين است. ما پيش از اين بقدرت سليمان واقف بوده و تسليم بودهايم و همان تسليم بخدا او را از آنچه جز خداى مىپرستيد باز داشت كه وى از زمره قوم كافر بود و از آنها تبعيت ميكرد.
بدو گفته شد: بقصر سليمان داخل شو چون آنرا ديد پنداشت آب عميقى است. ساقهاى خويش را عريان كرد.
سليمان گفت: اين قصرى است صاف از شيشه. زن چون اين قدرت و عظمت و آن قصه هدهد و آمدن تخت را بديد دانست كه او پيامبر و مؤيد من عند اللّه است لذا گفت: پروردگارا من بر خويش ستم كردم و اينك با سليمان تسليم و مطيع پروردگار جهانيان ميشوم».
در اين قصه بايد بچند مطلب توجه كرد:
١- مرغان نيز از جمله لشكريان سليمان بودند. سليمان زبان هدهد را ميدانست و بوى مأموريت ميداد و با آن گفتگو ميكرد و او بود كه خبر قوم سباء را بسليمان گزارش كرد و نامه او را پيش آنان انداخت.
از اين جريان روشن ميشود كه پرندگان و يا قسمتى از آنها اگر در فهم درك بالاتر از انسان نباشند كمتر نيستند كه هدهد حكومت آنها و اينكه آفتاب پرستند و ملكه آنها را دانست بالاتر از همه گفت: «أَلَّا يَسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...» كه در «خبء» گذشت.