انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٢
میگفت . در این ماه رمضان در خانه فرزندانش افطار میکرد [١] ، هر شب
مهمان یکی از فرزندان بود ، یک شب مهمان امام حسن و یک شب مهمان امام
حسین و یک شب مهمان دخترش زینب ، که زن عبدالله بن جعفر بود ، و از
همیشه کمتر غذا میخورد . بچهها دلشان به حال این پدر میسوخت و واقعا
رقت میکردند . گاهی میپرسیدند : پدرجان ! چرا اینقدر کم غذا میخوری ؟
میفرمود : میخواهم در حالی خدای خود را ملاقات کنم که شکمم گرسنه باشد .
[ بچهها ] میفهمیدند که علی در یک حالت انتظاری است . گاهی به آسمان
نگاه میکرد و میگفت : حبیبم پیغمبر که به من خبر داده است ، راست گفته
است ، سخن او دروغ نیست ، نزدیک است ، نزدیک است ، روز سیزدهم ماه
رمضان موضوعی گفت که از همه وقت ، بیشتر ناراحتی ایجاد کرد . ظاهرا روز
جمعهای بود که خطبه میخواند . . [٢] . فرزندم حسین ! از این ماه چند
روز باقی مانده است ؟ [ پاسخ داد ] پدر جان ! هفده روز فرمود : آری ،
نزدیک است که این محاسن به خون این سر رنگین شود ، زمان رنگین شدن این
[ محاسن ] نزدیک است . شب نوزدهم فرا رسید . بچهها پاسی از شب را
خدمت علی بودند . امام حسن به خانه خودشان رفتند . علی ( ع ) هم در مصلای
خود بود . [٣] هنوز صبح طلوع نکرده بود که امام حسن - به
[١] شاید در ماه رمضانهای دیگری هم همینطور بوده است . [٢] [ افتادگی از نوار است ] . [٣] مستحب است هر کسی در خانهاش ، برای عبادت محل مشخصی داشته باشد و علی ( ع ) هم چون خلیفه بود و در دارالاماره زندگی میکرد ، در آنجا یک مصلی داشت . شبها را معمولا نمیخوابید و وقتی که از کارهای زندگی و اجتماع و >