انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٤
که دروغ میگویند و اصلا پسری ندارند . بعدا گفتند ما سی سال پیش با هم نامزد شدیم و گفتیم مدتی با هم باشیم تا با اخلاق یکدیگر آشنا شویم ، اگر اخلاق یکدیگر را پسندیدیم ، میرویم رسما ازدواج میکنیم ولی هنوز فرصت ازدواج کردن پیدا نکردهایم ! آقای محققی - خدا او را بیامرزد - که مرحوم آیتالله بروجردی ایشان را به آلمان فرستاده بودند ، داستانی نقل کرده بود که واقعا داستان عجیبی است . ایشان گفته بود جزو اشخاصی که در زمان ما مسلمان شدند ، پروفسوری بود که مرد عالم و دانشمندی بود و این پروفسور پیش ما زیاد میآمد و ما هم پیش او میرفتیم . این پروفسور که در اواخر عمر پیرمردی شده بود ، سرطان پیدا کرد و در بیمارستان بستری شد . ایشان میگفت ما و مسلمانهای آنجا به بیمارستان میرفتیم و از او عیادت میکردیم . یک روزی این پیرمرد زبان به شکایت گشود و گفت : اول باری که من مریض شدم ، آزمایش کردند و اطبا گفتند سرطان است . هم پسرم و هم زنم آمدند و گفتند حال که تو سرطان داری معلوم است که میمیری ، بنابراین خداحافظ ! ما دیگر رفتیم . هر دو همانجا خداحافظی کردند و فکر نکردند که این بدبخت در این شرایط احتیاج به محبت و مهربانی دارد . آقای محققی میگفت ما چون میدیدیم کسی را ندارد مکرر به عیادتش میرفتیم . روزی از بیمارستان خبر دادند که او مرده است . برای تکفین و تجهیزش و جمع کردن جنازهاش رفتیم . دیدیم در آن روز پسرش آمد . پیش خود گفتیم خوب است که لااقل برای تشییع جنازهاش آمده است ولی وقتی تحقیق کردیم متوجه شدیم او از پیش ، جنازه را به بیمارستان فروخته و حال آمده جنازه را تحویل دهد