انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨
یک موقع و جای خاصی که من دستور میدهم ، سر مرا از بیخ ببری . گفت : آخر چنین چیزی نمیشود . گفت : خیر ، من از تو قول گرفتم و باید این کار را انجام دهی . نیمه شب غلام را بیدار کرد ، کارد تیزی به او داد ، و با هم به پشت بام یکی از همسایهها رفتند . در آنجا خوابید و کیسه پول را به غلام داد و گفت : همینجا سر من را ببر و هر جا که دلت میخواهد برو . غلام گفت : برای چه ؟ گفت : برای اینکه من این همسایه را نمیتوانم ببینم . مردن برای من از زندگی بهتر است . ما رقیب یکدیگر بودیم و او از من پیش افتاده و همه چیزش از من بهتر است . من دارم در آتش حسد میسوزم ، میخواهم قتلی به پای او بیفتد و او را زندانی کنند . اگر چنین چیزی شود ، من راحت شدهام . راحتی من فقط برای این است که میدانم اگر اینجا کشته شوم ، فردا میگویند جنازهاش در پشت بام رقیبش پیدا شده ، پس حتما رقیبش او را کشته است ، بعد رقیب مرا زندانی و سپس اعدام میکنند و مقصود من حاصل میشود ! غلام گفت : حال که تو چنین آدم احمقی هستی ، چرا من این کار را نکنم ؟ تو برای همان کشته شدن خوب هستی . سر او را برید ، کیسه پول را هم برداشت و رفت . خبر در همه جا پیچید . آن مرد همسایه را به زندان بردند ، ولی همه میگفتند اگر او قاتل باشد ، روی پشت بام خانه خودش که این کار را نمیکند ، پس قضیه چیست ؟ معمائی شده بود . وجدان غلام او را راحت نگذاشت ، پیش حکومت وقت رفت و حقیقت را اینطور گفت : من به تقاضای خودش او را کشتم . او آنچنان در حسد میسوخت که مرگ را بر زندگی ترجیح میداد . وقتی مشخص شد قضیه از این قرار است ، هم غلام و هم مرد زندانی را آزاد کردند .