انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٩
لحظه اول است نه لحظه وسط و نه لحظه آخر ، " خود " او از اول تا آخر ، " خود " است بلکه هر چه به آخر میرسد " خود " تر میشود ، یعنی " خود " ش کاملتر میشود . از " خود " به سوی " خود " حرکت میکند ولی از " خود " ناقص به سوی " خود " کامل حرکت میکند . همین گل بدون اینکه شعور داشته باشد به سوی کمالش حرکت [ میکند ] . حال اگر همین گل شاعر بود و شعور میداشت ، آیا غیر از این بود که عشق به همان کمال میداشت ؟ همه موجودات ، بالفطره عاشق کمال نهائی خود هستند ، همان گل هم عاشق کمال نهائی خودش است ، جمادات هم به قول بعضی عاشق کمالات نهائی خودشان هستند ، هر موجودی عاشق کمال خودش است . بنابراین تعلق یک موجود به غایت و کمال نهائی خودش ، برخلاف نظر آقای سارتر ، " از خود بیگانه شدن " نیست ، بیشتر در خود فرو رفتن است ، یعنی بیشتر " خود ، خود شدن " است . آزادی اگر به این مرحله برسد که انسان حتی از غایت و کمال خودش آزاد باشد یعنی حتی از خودش آزاد باشد ، این نوع آزادی از خود بیگانگی میآورد ، این نوع آزادی است که بر ضد کمال انسانی است . آزادی اگر بخواهد شامل کمال موجود هم باشد ، یعنی شامل چیزی که مرحله تکاملی آن موجود است به این معنا که من حتی از مرحله تکاملی خودم آزاد هستم ، مفهومش این است که من از " خود " کاملترم و " خود " ناقصتر من از " خود " کاملتر من ، آزاد است . این آزادی بیشتر انسان را از خودش دور میکند تا این وابستگی [ یعنی وابستگی به کمال و خود کاملتر ] . در این مکتب میان وابستگی به غیر و بیگانه ، با وابستگی به