انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٦
تعبیر دیگر ما در ارزشهای انسان در این مکتب ، آزادی و اختیار است و انسان اگر بخواهد نگهبان انسانیت خود باشد که انسانیتش محو و مسخ نشود ، باید آزادی خود را حفظ کند و اگر بخواهد آزادی خود را حفظ کند ، باید " مگر تعلق خاطر به ماه رخساری " را و یا " بنده عشقم . . . " را حذف کند . گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه این سر و روان ما را بس از در خویش خدایا به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس " گلعذاری " و " سایه سرو روان " و " بهشت " و " سرکوی خودت " را باید [ رها کند ] . این مکتب میگوید انسان باید " آزاد مطلق " باشد و به همین دلیل با اینکه این مکتب در بسیاری از اصول بر ضد مکتب ماتریالیسم دیالکتیک است ولی در عین حال یک گروه از این دو گروه اگزیستانسیالیستها ، معتقدند که اعتقاد به خدا از دو نظر با این مکتب سازگار نیست . یکی از این نظر که اعتقاد به خدا مستلزم اعتقاد به قضا و قدر است و اعتقاد به قضا و قدر ، هم مستلزم اعتقاد به جبر و هم مستلزم اعتقاد به طبیعت ثابت بشری است ، چون اگر خدائی وجود داشته باشد ، بشر باید در علم آن خدا یک طبیعت معین داشته باشد و " لامتعین " نخواهد بود و همچنین اگر خدائی وجود داشته باشد ، قضا و قدر و در نتیجه جبر بر انسان [ حاکم میشود ] و دیگر اختیار و آزادی ندارد . پس ما چون آزادی را قبول کردهایم ، خدا را قبول نمیکنیم . ثانیا قطع نظر از اینکه اعتقاد به خدا با اعتقاد به آزادی به عقیده اینها منافی است ، اعتقاد به خدا مستلزم ایمان به خداست و ایمان به خدا یعنی تعلق و بسته بودن به خدا ، و حال آنکه بسته بودن