انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٣
- البته در میان خودشان ، نه نسبت به دیگران - و عدل اجتماعی وجود دارد ولی احسان و عاطفه و امثال آن وجود ندارد . یکی از دوستان ما نقل میکرد که به اطریش رفته بود برای اینکه معدهاش را عمل کند و پسرش هم آنجا تحصیل میکرد . میگفت من بعد از اینکه عمل کرده بودم و دوره نقاهت را بسر میبردم ، روزی در رستورانی نشسته بودم و در آنجا پسرم به من خدمت میکرد و سفارش چای و قهوه و غذا میداد و دور من میچرخید . در طرف دیگر رستوران ، زن و مردی که نشان میداد زن و شوهر هستند پهلوی یکدیگر نشسته بودند و دائما ما را میپاییدند . یک دفعه که پسرم از جا بلند شد و میخواست از کنار آنها رد شود ، دیدم که از پسرم چیزهائی میپرسند و او هم دارد به آنها جواب میدهد . بعد که آمد به او گفتم : آنها به تو چه میگفتند ؟ گفت : به من گفتند این کیست که تو داری اینقدر به او خدمت میکنی ؟ گفتم او پدرم است . گفتند خوب پدرت باشد ! مگر باید اینهمه به او خدمت کنی ؟ ! پسرم گفت من با منطق خودشان با آنها حرف زدم ، گفتم : آخر او برای من پول میفرستد و من در اینجا درس میخوانم ، اگر او این پول را نفرستد ، من نمیتوانم درس بخوانم . با تعجب گفتند : از پولهائی که خودش درمیآورد . به تو میدهد تا خرج کنی ؟ ! گفتم آری ، از پولهائی که خودش درمیآورد . آنها خیلی تعجب کردند و آنوقت ما را مثل یک غولهای شاخداری که اساسا موجودات عجیبی هستیم نگاه میکردند . بعد هر دو آمدند و شروع به صحبت کرده ، گفتند : بله ، ما هم یک پسری داریم که سالهاست در خارج است و چنین و چنان است . بعد پسرم به طور خصوصی درباره آنها تحقیق کرد و معلوم شد