انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٢
سالک حتما باید مدتی سرگینهای حیوانات را جمع کند ، کناسی کند و یا
کارهائی بدتر از اینها را انجام دهد برای اینکه نفسش کشته شود ، که اسلام
اینها را اجازه نمیدهد .
ابراهیم ادهم که از مشایخ تصوف است میگوید [١] : من در عمرم
هیچوقت به اندازه سه موضع خوشحال نشدم . یکی آنکه وقتی مریض بودم و در
مسجدی افتاده بودم و نمیتوانستم بلند شوم ، خادم مسجد آمد و گداها و
فقیرها را که خوابیده بودند ، بلند کرد . به من هم که رسید [ با عتاب ]
گفت : بلند شو ! و چند لگد با پایش به من زد ، و من هم نمیتوانستم بلند
شوم . همه رفتند و من تنها بودم . بعد خادم پایم را گرفت و مثل یک لاشه
مرا از مسجد بیرون انداخت . خیلی خوشحال شدم چون دیدم این نفس در اینجا
دارد حسابی کوبیده و ذلیل و خوار میشود .
مورد دوم اینکه یک وقت همراه عده زیادی سوار کشتی بودیم . دلقکی در
این کشتی بود که برای سرگرمی اهل کشتی دلقک بازی میکرد و قصه میگفت و
مردم را میخنداند . یکدفعه گفت : بله در فلان جا به جنگ کفار رفته بودیم
و چنین و چنان میکردیم و بعد یک کافر کثیفی در آنجا بود و من رفتم و
ریش او را گرفتم و کشیدم . آن دلقک در مجلس نگاه کرد چون آدمی
میخواست که او را به اصطلاح ، سوژه خودش قرار دهد از من پستتر کسی را
پیدا نکرد ، آمد ریش مرا گرفت و کشید و مردم خندیدند . اینجا هم خیلی
[١] نقل من در اینجا از ابن ابی الحدید است . ابراهیم ادهم ، اول شاهزاده بود بعد فرار کرد و در حال تنهائی زندگی کرد و مشغول سلوک و مجاهده با نفس شد .