انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٢
رفت آنجا را کند ، ولی هرچه کند به گنجی نرسید . گفت حتما جهت را اشتباه کردهام . تیر را به طرف دیگری پرتاب کرد ولی باز به نتیجه نرسید . به هر طرفی که پرتاب کرد ، گنجی پیدا نکرد . مدتی کارش این بود و این زمین را سوراخ سوراخ کرد ولی به چیزی دست نیافت . ناراحت شد . باز به گوشه مسجد آمد و شروع به گله کردن کرد : خدایا ! این چه راهنماییای بود که به من کردی ! پدر من درآمد و به نتیجه نرسیدم . مدتها زاری میکرد تا بالاخره آن هاتف دوباره به خوابش آمد ، یقهاش را گرفت ، گفت این چه معرفیای بود که به من کردی ؟ ! حرف تو غلط از کار درآمد . هاتف گفت مگر تو چه کردی ؟ گفت به همانجا رفتم ، نشانیها درست بود و من نقطه مورد نظر را پیدا کردم . تیر را به کمان کردم و اول به طرف قبله به قوت کشیدم . هاتف گفت : من کی چنین چیزی به تو گفتم ؟ تو از دستور من تخلف کردی ، من گفتم تیر را به کمان بگذار ، هر جا افتاد همانجا گنج است ، نگفتم به قوت بکش . گفت راست میگوئی . فردا با بیل و کلنگ و تیر و کمان رفت ، تیر را به کمان گذاشت . تا تیر را رها کرد ، پیش پای خودش افتاد . زیر پایش را کند ، دید گنج همانجاست . ملا به اینجا که میرسد ، میگوید :
| آنچه حق است اقرب از حبل الورید |
| تو فکندی تیر فکرت را بعید |
| ای کمان و تیرها برساخته |
| گنج نزدیک و تو دور انداخته |
[١] یکی از علمای اخیر که از فضلا و آدم باحال و معتقدی بود ، میگفت من این داستان را خوانده بودم و معنیاش را نمیدانستم . از مرد واعظی که ذوق عرفانی داشت و خیلی به مثنوی مسلط بود پرسیدم : ملا در این داستان چه میخواهد بگوید ؟ او در >