انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠١
پایشان در یک گنجی فرو رود و بعد یک عمر راحت زندگی کنند میگفت :
خدایا این همه آدم در این دنیا آمدهاند و گنجها زیر خاک پنهان کردهاند ،
این همه گنج در زیر زمین مانده است و صاحبانش رفتهاند ، [١] تو یک
گنج به من بنمایان . مدتها کار این مرد ، همین بود و شبها تا صبح زاری
میکرد . تا اینکه یک شب خواب دید ( خواب نما شد ) . هاتفی در عالم
خواب به او گفت : از خدا چه میخواهی ؟ گفت : من از خدا گنجی میخواهم .
هاتف گفت : من از طرف خدا مأمورم گنج را به تو نشان دهم ، من
نشانیهائی به تو میدهم و از روی آن نشانیها سرفلان تپه میروی و تیر و
کمانی با خودت برمیداری ، روی فلان نقطه میایستی و تیر را به کمان میکنی
. این تیر هر جا که افتاد ، گنج همانجاست . بیدار شد ، دید عجب خواب
روشنی است . پیش خود گفت : اگر نشانیها درست بود ، یعنی چنین جائی با
آن نشانهها وجود داشت ، حتما میتوانم گنج را پیدا کنم . وقتی رفت متوجه
شد همه نشانهها درست است . روی آن نقطه ایستاد . فقط باید تیر را
پرتاب کند ، تیر به هر جا که افتاد ، آنجا گنج است . ولی یادش آمد که
هاتف به او نگفت تیر را به کدام طرف پرتاب کن . گفت اول به یک طرف
مثلا رو به قبله پرتاب میکنم ، انشاءالله که همان طرف است . تیر را
برداشت به کمان کرد و به قوت کشید و آن را رو به قبله پرتاب کرد . تیر
درجائی افتاد . بیل و کلنگ را برداشت و
[١] در قدیم نه اسکناس بود و نه بانک . مردم سکههای خود را در زیر خاک مخفی میکردند و گاهی از ترس اینکه کسی بفهمد ، به بچهها و وراثشان هم نمیگفتند . قبل از آنکه سر خود را به کسی بگویند که مثلا من پولها را در فلان جای اطاقم زیرخاک مخفی کردهام ، میمردند و این همه پول زیر خاک میماند .