انسان کامل - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٢
تعاونها ، صمیمیتها و دوستیها ، " تنازع " است . میگوئیم چطور ؟ میگویند اصل در زندگی انسان ، جنگ است ولی وقتی انسانها در مقابل دشمن بزرگتر قرار میگیرند ، آن دشمن بزرگتر " دوستی " را به اینها تحمیل میکند . این دوستیها در واقع دوستی نیست ، صمیمیت نیست ، حقیقت نیست و نمیتواند حقیقت داشته باشد ، اینها همکاری است برای مقابله با دشمن بزرگتر ( به اصطلاح در اینجا یک تز و آنتی تزی است ) ، برای مقابله با دشمن بزرگتر است که تعاونها و صمیمیتها پیدا میشود . همین دشمن را بردار ، میبینی جمعی که همه با یکدیگر دوست بودند ، فورا دو شقه میشوند و انشعاب پیدا میکنند و تبدیل به دو دشمن میشوند . اگر باز یک دسته از بین بروند و دسته دیگر باقی بمانند ، همینها دوباره تجزیه میشوند و آنقدر تجزیه میشوند که فقط دو نفر باقی بمانند ، وقتی این دو باقی ماندند و سومی در مقابلشان نبود ، همین دوتا با یکدیگر میجنگند . از نظر اینها تمام دوستیها ، صلحها ، صفاها ، صمیمیتها ، انسانیتها ، یگانگیها و اتحادها را دشمنیها به بشر تحمیل میکند . پس در نظر اینها اصل ، تنازع است و تعاون ، مولود تنازع است ، بچه تنازع است ، فرع بر تنازع است .
مکتب ضعف
همانطور که مکتب عقل نقطه مقابلی داشت که منکر آن بود و مکتب عشق هم نقطه مقابلی داشت که یک عده اساسا این حرفها را از خیالات و اوهام میدانستند ، مکتب قدرت هم نقطه مقابل دارد .